برگشتم !
می دونی باید باور کنی که مال اونجا نیستی ! حتی اگر خودتم بخوای اونا نمی خوان که قبولت کنند ! باید با یک مشت غرور کاذب توی این مملکت زندگی کنی !
باید دنیای کوچیک خودت رو بسازی
باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
بیا دوباره بسازیم این وطن را . بیا نکبت و نفاق را برانیم !
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
نمی دانم چرا از وقتی برگشتم وقتی مردم رو می بینم و قتی باهاشون حرف می زنم . می بینم همه چی فرق کرده . فقط یک یا علی بیشتر تا پایان این شب تاریک نمونده !
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
+
نوشته شده در Wed 4 Jun 2008ساعت 3:21 AM توسط نیما
|

برای رفتن ثانیه شماری می کردم ، از چندین هفته قبل چمدانهایم را بسته بودم ! لحظه موعود فرا رسیده بود . هفته آخر خیلی دویده بودم . از این که داشتم بی خبر می رفتم لذت می بردم ! فقط بستگان درجه یک خبر داشتند ، خیلی هایی که دوست داشتم رو خبر نکرده بودم ! سوار ماشین شدیم ، یک چمدان بیشتر نداشتم و یک کیف کوله ، به نظر می رسید که کم بار دارم ! می خواستم سبکبال از اینجا دل بکنم ... خیالم راحت بود ! نفهمیدم کی بود که میدان آزادی جلوی رویم سبز شد ، یک بغض عجیبی به دلم رخنه کرد ! ولی یک امید عجیب بر آن بغض غلبه کرد و نفهمیدم کی به فرودگاه امام خمینی رسیدیم ! زمان سریع سپری شد ؛ خیلی سریع ! تا به خودم اومدم دیدم هواپیما به دور شهر تهران می چرخد . اونموقع بود که اولین تردید به دلم راه پیدا کرد ! از اونروز بیشتر از یک ماه می گذره ! الان به جای آپ کردن از تهران رفتم خونه یکی از دوستام تو اورنج کانتی تا این آپ رو بذارم اینجا . الان دو سه هفته ست که تازگی فرنگ برام تبدیل به یک حس شدید هوم سیک بودن شده . دلم برای همه بچه ها تنگ شده ، دلم برای هات چاکلت ولیعصر برای هات چاکلت قیطریه تنگ شده ! دلم برای روندن تو ترافیک مسخره اتوبان صدر تنگ شده . دلم برای دیدن مزخرافات رییس جمهور و بعد اومدن و اینجا رو آپ کردن تنگ شده . دلم برای همه شماهایی که بودید اگر چه من نبودم تنگ شده ! دلم برای دانشگاه رفتن و هزارتا مزخرف دیگه تنگ شده ! من به شدت هوم سیک شدم ! من دلم برای اتاقم ، برای پی سی م برای هماسیه ها برای همه تنگ شده !
+
نوشته شده در Tue 6 May 2008ساعت 0:37 AM توسط نیما
|

يك بعدازظهر شيرين زمستان كارلو بتوكي بالاخره انتخابات مجلس هم به خیر و خوشی تموم شد ، صلوات ! درباره این انتخابات دو نظر وجود داشت ( البته در جبهه دمکراسی خواهی ایران ) ، و از آنجایی که هر دو می توانستند نظر درستی بدند ، من هیچ کدوم از این دو حالت رو تبلیغ نکردم ! و این پست رو بعد از انتخابات می نویسم ! حالا که همه یا رای دادید و در معامله با خدا بهشت رو گرفتید یا اینکه مثل من بیچاره جهنمی شدید ! دسته اول کسانی بودند که می گفتند باید با همین امکانات حداقل هم جنگید و نگذاشت مجلس یکدست بشود ، حتی یک نفر نماینده هم اگر وارد مجلس بشود بهتر از هیچی است ! خب دلیلی برای رد نظر اونها نداشتم !( اگر چه الان دارم ) ولی دسته دوم (که من از موافقان اون هستم !) که می گند که برگزاری انتخابات دمکراتیک شرط انتخاب دمکراتیک است ، از اونجایی که به لطف وزارت کشور و شورای نگهبان هیچ نشانه ای از دمکراسی پیدا نکردیم ، و می توان نتایج را از همین الان پیش بینی نمود ، پس شرکت در انتخابات نتیجه ای جز مشروعیت دادن به حکومت و حرکات قهقرایی دولت ندارد ، پس بهتر بود که رای نمی دادیم ! نشانه آن هم آخرین لیست اعلام شده از رای آورندگان در تهران است ! 30 نفر اول همه از طرفداران دولت و از 30 به بعد اصلاح طلبان یا اصولگرایان منتقد دولت هستند ! البته خیلی دارم سعی می کنم که قبول کنم تقلبی رخ نداده ولی به من حق بدید که نتوانم قبول بکنم که از 621 هزار رای حداد عادل 267 هزار رای و مجید انصار 100 هزار رای بیاورد ! پس این وسط حدودا 300 هزار رای گم شده است ! چون همانطور که می دانید در تهران مردم فقط به لیست ها رای می دهند نه به اشخاص ! حالا باز می توان به شورای نگهبان امید داشت ! شورایی که شش ساعت قبل از انتخابات عیسی کلانتری نامزد اصلاح طلبان را تایید صلاحیت کرد ! انصافا این گره کور بد جوری به هم تنیده است ! متاسفم ولی کم کم باید قبول کنیم که دمکراسی یک لغت دست نیافتنی برای ما شده است ! پیشاپیش فرا رسیدن نوروز باستانی ( یگانه یادگار نیاکانمان ) را به تک تک شما دوستان تبریک می گویم و آرزومند بهترین ها در سال آینده برای شما هستم . نیما
يك بعدازظهر شيرين زمستان، شيرين
براي اين كه نور تنها چيزي بود
كه تغيير نمييافت، نه سپيدهدم بود نه غروب، ناپديد شدند افكارم مثل پروانههاي
بسياري كه ناپديد شدند، پروانههاي كه
در باغهاي سرشار از گل سرخ
زندگي ميكنند آنجا، خارج از دنيا.
مثل پروانههاي بينوا هستند، مثل آن
بيشمار پروانههاي ساده بهار
كه بر روي كرتها پرواز ميكنند زرد و سفيد،
سبك و زيبا رفتند،
چشمان متفكرم را دنبال ميكردند،
هرچه بيشتر اوج ميگرفتند بدون خستگي.
تمام شكلها همزمان پروانه
ميشدند، در اطراف من
ديگر هيچ چيز متوقف نبود، نور مرتعش
دگر دنيايي لبريز كرده بود وادي را
كه من از آن ميگريختم، و فرشتهاي
با صداي جاودانياش آواز ميخواند
و مرا به درگاه تو ميبرد ...
+
نوشته شده در Sat 15 Mar 2008ساعت 8:30 PM توسط نیما
|

شاید شما هم مثل من در سی امین جشن انقلاب به اندازه ای به فکر فرو رفته باشید ! شاید با خود به شعارهای استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی فکر کرده باشید ! مهم نیست که چه ها در این سالها کشیده ایم ! چون بالاخره انقلاب است دیگه ، کدوم انقلاب دنیا رو می شناسید که بدون سختی بوده باشه ، رفرم که نیست خب انقلاب است ! انقلاب با سختی همراه است و البته به مقدار خیلی زیادی حماقت ، که ما هردوی اینها را در منتهای خود چشیده ایم ... ولی افسوس که حتی همین یک شعار هم به تحقق نپیوسته است ! کشوری که همیشه به رابطه کشورهای همیشه دشمن مثل روسیه و انگلیس امیدوار است و هماره با باجدهی به این دو انتظار دریافت کمک از آنها دارد رویای که هیچوقت به تحقق نپیوست ! ( تازه کار از این حرفها هم گذشته حتی هوگو چاوز جان هم بعد از کلی باجگیری به ما یک هواپیمای دست دوم ایرباس هم نمی ده !) چگونه می توان توی این دنیای قدرت که کشورها به دو دسته تقسیم می شوند کشورهای صنعتی قدرتمند که هشت کشور هستند و بقیه کشورها فاقد قدرت هستند ! در واقع پارادایم قدرت دو قطب پیدا کرده یا کشورهای قدرتمند یا وابسته ! و قطعا همه قبول داریم که کشور ما قدرتمند نیست چون صنعتی نیست پس باید وابسته باشیم ... این یعنی استقلال به ... و اما آزادی هم با زندانهایی پر از زندانی های سیاسی و قتلهای سازماندهی شده ، اعدام های پیاپی ، اختناق شدید در دانشگاه و ... را تحقق بخشیدند .. این یعنی آزادی به ... . و جمهوری اسلامی ... الحق این یکی که خیلی چنگی به دل می زنه مثل دانشگاه آزاد اسلامی ، پیوند حوزه ودانشگاه ، دمکراسی اسلامی ، مردم سالاری دینی ؛ جمع اضداد است ! یعنی نه جمهوری با اسلامگرایی جمع می شود و نه حوزه و دانشگاه ! اگر مفهوم اسلام محدودیت های شدید برای آزادی اندیشه است ! اگر معنی جمهوری هم رد صلاحیت گسترده به اتهام عدم التزام عملی به اسلام باشد ! باید فریاد وا اسلاما سر داد که ای داد بیداد اسلام هم قطبی شد ! و بدعت ها وارد اسلام شد که هرکی با ما نیست حتما مسلمان هم نیست ! التزام عملی به اسلام یعنی آنکه رایحه خوش خدمت ! را از شش های کثیفت استنشاقق کرده باشی وگرنه ... یعتی جمهوری اسلامی هم به ... ! خب اگر از این حرف و حدیث های سیاسی بگذریم ! همیشه فکر می کردم که هرکسی که به جز احمدی نژاد سکان هدایت ریاست جمهوری را بر عهده می گرفت اوضاع به مراتب بهتر بود تا اینکه با سلسله مراتب نیازهای مازلو آشنا شدم : مازلو می گه که انسانها نیازهاسون بر روی هرم قرار می گیره ، که سطح بندی شده ، پنج سطح برای اون در نظر گرفته ، سطح اول : نیازهای زیستی ، شامل نیاز به در دسترس بودن خورد و خراک و پوشاک مطلوب ؛ مسکن و قطعا نیازهای جنسی ! سطح دوم : نیاز به امنیت : نیاز به احساس امنیت ، اینکه مطمئن باشیم خودمان و خانواده و سرمایه مان در جای امنی قرار دارد سطح سوم : نیاز به تعلق : نیاز به دوست داشتن و مورد علاقه قرار گرفتن سطح چهارم : نیاز به احترام : احترام به خود و دیگران و قوانین ! سطح پنجم : نیاز به خودشکوفایی : در این مرحله به منتهای معنای انسانیت می توان رسید این مرحله منجر به شکوفایی استعداد شخصی در نتیجه شکوفایی جامعه می گردد . مازلو می گوید باید هر سطح را کامل درک کرد بعد به سطح بعد رفت( اصل ارضا و پیشرفت ) ؛ در صورت عدم تحقق این شرط حتما به عقب بر می گردیم ( اصل ناکامی و بازگشت ) ! شاید بی انصاف ترین مورخان هم همگی بر این باورند که مردم ایران تا قبل از انقلاب به سطح سوم حداقل ارضا و پیشرفت کرده بودند ! عبور از سطح چهارم بدلیل مشکلات فرهنگی بسیار سخت به نظر می رسید ، شاه نتوانست از این سطح به درستی عبور کند و انوقت وارد سطح پنجم شد ! ناچارا جامعه به عقب بازگشت ! انقلاب شد ! ولی حاکمان حکومت به مراتب آگاهتر و باهوشتر از شاه هستند ! اجازه عبور مردم از سطح اول را نمی دهند که به نیازهای بالاتر برسند که منجر به رفرم یا انقلاب بشود ! به همین خاطر با سعی در تضعیف وضع اقتصادی مردم آنها را رد سطح اول نگه می دارند با جلوگیری از برآورده شدن نیازهای جنسی جلوی پیشرفت آنها را می گیرند ... همه و همه اینها باقی ماندن بر حکومت آنها را تضمین می کند ، اگر چه به قیمت نابود شدن نام ایران و ایرانی باشد ! شاید بهترین مجری این طرح احمدی نژاد بوده است ! دهه فجر انسان را به تفکر وا میدارد ! گاهی کمی تفکر لازم است !
+
نوشته شده در Mon 11 Feb 2008ساعت 10:11 PM توسط نیما
|

این شعر رو خیلی دوست دارم . شاید دلیل دوست داشتنش هم به حال و هوای روز های خاصی بر می گرده :
دنيای من که بزرگتر می شود
تو تحليل می روی
کوچک نه
کوچک تر ، خُرد ، ريز ،
حجم های بيهوده
رنگ های عبث ، محو
و دنيای من بزرگتر می شود .
اندوه ِ من ،
پاشيدن ِ حجم های بيهوده
و شاديم
شکل گرفتن ِ هستی که به حال پيوند می خورد .
دور نه ،
به پايين که می نگرم
بادکنک های ترکيده و مچاله
ساز پاييز را کوک می کنند و
دنيای من ، بزرگ و بزرگ تر می شود .
+
نوشته شده در Sun 13 Jan 2008ساعت 7:26 AM توسط نیما
|

نمی دونم واقعا کم کم دارم نا امید می شم ، چند روز هست که کارم این شده که مدام پتیشن امضا کنم یا عضو گروپ های مختلف ضد جنگ علیه ایران بشم ! خبرهایی که می رسد اصلا خوشایند نیست ، کاش این بنگاه های دروغ پراکنی که دائما بر طبل جنگ می کوبند این بار هم دروغ بگند ، کاش همه این خبرها فقط یک تهدید بیشتر نباشد ، از همه طرف بوی جنگ می آید از راهپیمایی های ضدجنگ علیه ایران در اروپا و آمریکا ، از مذاکرات خاویر سولانا ، از صحبت های عجیب غریب لاریجانی ، از قبول ضمنی تهدید علیه ایران توسط احمدی نژاد و یک مشت خبرگزاری و وب سایت لعنتی که همش خبر از حمله به ایران می دهند ! دقیقا خاطرات جنگ عراق و آمریکا در ذهنم تداعی می شه ! دوباره همون ژست های سیاسی احمقانه جورج بوش ، که دم از استفاده از دمکراسی بر علیه عراق می زد ولی با موشک ، ریشه وحشت و ترس و نفرت رو بین عراقی ها رویاند ! حالم از این قیافه متفکرانه که در پس اون یک احمق به تمام معنا رخنه کرده بهم می خوره ! خواندن متن نامه کریس هجز دقیقا خاطرات نامه پائلو کوئیلو را قبل از حمله آمریکا به عرق در ذهنم تداعی کرد ، به خصوص وقتی به انتهای نامه رسیدم که نوشته بود : " بزرگ ترين مرزي که بين ما و جنگ با ايران قرار دارد رابرت گيتس، وزير دفاع، درياسالار ويليام فالون، رئيس ستاد مرکزي آمريکا در خاورميانه و ژنرال جورج کيسي، فرمانده نيروي هاي آمريکايي مستقر در آمريکا، است. اين سه مرد به جورج بوش و کنگره اطلاع داده اند که ارتش آمريکا ضعيف تر از آن شده است که درگير جنگي ديگر بشود و ممکن است نتواند از پس آتشي که از حمله به ايران ايجاد مي شود، بر بيايد.با اين حال، اين مدافعان، نقطه اتکا ندارند. نه فقط گيتس، فالون و کيسي را مي توان براحتي برکنار کرد، بلکه واکنش ايران از سوي مبلغان جنگ مورد استفاده قرار مي گيرد تا افکار عمومي را براي انتقام، تحريک کنند." اگر بحث های رسانه ای قبل از حمله آمریکابه عراق را پیگیری کرده باشی ، می فهمی اتهاماتی که الان به رژیم آیت الله ها می زنند چیزی کمتر از صدام حسین نیست ! نمی دونم چرا نسل ما باید همیشه توی بدبختی و فلاکت زندگی کنه ! وقتی بچه بودم به جای اینکه سرم رو روی تختم بر بالش بگذارم توی یک انباری و زیر نور یک چراغ قوه خوابیدم ؛ به جای لالایی با صدای موشک به خواب رفتم ! حیاط سر سبز خونه رو از پشت چسب های ضربدری می دیدم ، آرزوم این بود که بدون ترس و نغ نغ مادرم برم توی کوچه بازی کنم ! تا مدتها کابوس هر شبم صدای موشک در دو کوچه آنورتر و صدای جیغ و ناله زنان و کودکان بود ، همیشه از بوی نم و تاریکی پناهگاه متنفر بودم ! همیشه از صدای آژیر خطر که از رادیو می اومد متنفر بودم ، اصلا بعد از جنگ هم همیشه از رادیو بدم می اومد ، همیشه حس نکبت بار جنگ توی ذهنم تداعی می شد ! کمی بزرگتر شدم ، ولی این بار بجای ترکش های جنگ ، تازیانه های سازندگی را بر بدن پدر و مادر و همسایه ها می دیدم ، ترکش هایی که چیزی کمتر از ترکش های جنگ نداشت ، تنها تفاوت آن این بود که بدون صدا یا ناله هر روز و هر روز تلفات این ترکش ها سر بر بالین مرگ و فقر می گذاشتند ! بزرگتر شدم ، جوان بودم ! هنوز تفاوت خیلی چیزها را متوجه نمیشدم ! بی اختیار دوان دوان شیپورچی اصلاحات شدم و دوباره خود و بقیه وارد جنگ شدیم ، جنگی که هرچقدر تعدادمان زیاد تر می شد ضعیف تر می شدیم ! جنگی که فرمانده اون جنگ از عقبات لشگر هم ترسوتر و بزدل تر بود ، این جنگ سرانجامش قطعا سرخوردگی بود! ناچار سرخورده شدیم ! در زمانی که در اوج سرخوردگی از همه چیز بریدم ، و در به در آرامش تازه شروع کردم به جوانی ؛ به زندگی ! دیدم از هر طرف صدای پای چکمه پوشان به گوش می رسد ؛ صدای رژه های دروغین ، صدای جاه طلبی های یک مردک کوته فکر و کوته قد ! همه چیز دوباره ویران شد ! و اینک دوباره بوی جنگ ... کجایند آرش و کاوه ، کجایند همت و جهان آرا ! کجایند صیاد شیرازی ها ! همه و همه رفته اند بجای آنها یک مشت سرداران که تنها دغدغه شان موهای دختران یا شلوارهای کوتاه و مانتوهای تن نما دخترانشان است ؛ یا شلوار های فاق کوتاه پسرانشان ! کجایند سرداران همیشه پیروز جنگ ! غیر از این است که یا در میان یک مشت فاحشه محاصره شده اند و یا در حال چپاول کردن دلارهای نفتی و حلق آویز کردن جوانان همین خاک هستند ! کجایند آنهایی که فقط برای خدا قدم بر می داشتند ! آنهایی که عشق حسین و شهادت داشتند ، همه آن سردارها میان شبکه های فساد غرق شده اند ! بوی جنگ می آید و هیچ رزمنده ای نیست ! نسلی که آنقدر صدای نارنجک و بمب و موشک شنیده ، حتی از صدای ترقه های چهارشنبه سوری هم گریزان است ، حال باید سینه را در برابر جنگ نا برابر چاک کند ؟ حال باید از ترس بمب های اورانیومی به کجا پناه ببرد ؟ این نسل لعنتی باید منتظر باشد که کی و چه زمان بوش احمق پشت میزش بنشیند و یا آن که بیاید بر روی ناو آیزنهاور ژست قهرمانه بگیرد و دستور حمله به ایران را صادر کند ! دوباره ملتی که انتهای تمدنش را در مرزهایش می بینی ! بیاید به رسم رومیان به زنان و دختران ایرانی تجاوز کند و مردان ایرانی را قتل عام کند ! آنوقت باید از پس این همه خون و نفرت آرزوی دمکراسی و آزادی را داشت ؟ کجاست کوروش ؟! کجاست نسل پاک پادشاهان ایرانی ؟! وقتی در این دنیای مجازی می گردم لرزه به تنم می افتد از اتاق کارم بیرون می آیم ، آنموقع هست که کمی آرام میشوم ، وقتی می بینم ملت همه جلوی تلویزیون نشستند و سریال مزخرف چهارخانه را با خیال راحت می بینند و مسابقات فوتبال زنده را پیگیری می کنند و در به در دنبال خریدن سهمیه بنزین هستند ! کم کم باورم میشه که انگار خبری نیست ! شاید زندگی روی خوشش را هم به سمت ما بکند ! ولی کاش همه این ها خیال بود ، کاش !
+
نوشته شده در Mon 10 Dec 2007ساعت 10:40 AM توسط نیما
|

بهانه نوشتن این پست خوندن این شعار یکی از بانکهای خصوصی
بود که اخیرا با این شعار اقدام به تبلیغ برای جذب پول های مردم با سود خیلی
بالاتر از حد متعارف هست ! به اینکه آیا جمع کردن پول های مردم خوب هست یا بد ،
کاری ندارم ! ولی سر این لغت بانکداری اسلامی و نجات اقتصاد خیلی حساس هستم ! کافیه یک مقدار ، حتی خیلی کم سرت توی حساب کتاب باشه و یا
یک بار وام گرفته باشی ، اگر هم این کار رو هم نکرده باشی ، حتما که پولت رو توی
بانک گذاشتی ! خب بالاخره ناچارا وارد این چرخه دروغ شدی ! نمی دونم چرا ما
مسلمونها (بیشتر از بقیه ادیان ) اصرار داریم حتما دروغ بگیم ! ما از نژاد زرتشت
هستیم که شعارش کردار نیک گفتار نیک پندار نیک بوده مگر زرتشت نگفته جز راستی هیچ
چیز نباید گفت ! حال کار ما به کجا رسیده که دروغ همه زندگیمون شده ! بانکداری اسلامی
دقیقا معادل بانکداری با روش دروغ پردازی و دروغ گویی است ! فرض کنیم می خواهید بخاطر یک گرفتاری که داری مثلا برای
خرید جهیزیه یا هر گرفتاری دیگه یا فرض کن واقعا بطور صحیح وارد چرخه صنعت شدی ولی
از اونجایی که بدلیل همین بانکداری صنعت ما بیمار شده پول کم آوردی می خوای وام
بگیری ، اولین مرحلش اینه که باید بری یک سری فاکتور درست کنی یا جعل کنی یا یک
دروغ بگی یک سری فاکتور درست کنی ، و بری بانک بگی که برای افزایش تولید وام می
خوای ! هم اون رییس بانک می دونه که تو داری دروغ می گی هم خودت ، قطعا اگر به خدا
اعتقاد داشته باشی اونکه علم مطلق هست ، اونهم می دونه ! همه این وسط می دونن که
تو داری دروغ می گی ! بعد کلی بدو بدو ! یک برگه می ذارن جلوت می گن امضا کن ، که
توش تعهد می کنی که سرمایه گذاریت حداقل پنجاه درصد سود داره ! این هم باز یک دروغ
! از این پنجاه درصد چهارده یا دوازده یا هرچقدرش رو تضمین می کنی که سهم بانک هست
بقیه سودش هم مال خودت میشه ! اینجا دقیقا همونجایی هست که از نظر من اسمش رباست !
اینجا همونجایی هست که بانکداری اسلامی یعنی نکبت ! ولی خب توی این قرارداد که
برحسب اتفاق خیلی هم ریز تایپ شده که قطعا هم مصلحتی هست ، هزار تا تبصره داره که
اگر پول را ندی چه می کنیم و ... تو هم چون عجله داری سریع یک امضا می زنی پای اون
برگه و بالاخره وامی که پایه اساسش دروغ بوده رو می گیری ! ولی من یک سوال دارم
اگر واقعا سود دهی سرمایه گذاری توی ایران پنجاه درصد بود ؛ وضع ما اینطوری بود!
نتیجش اینه که از قبل گرفتارتر و بدبخت تر می شی ! حالا اونور قضیه رو هم ببینیم : دوباره وارد همون بانک میشی ، می خوای یک مقدار پولی که پس
انداز کردی رو بگذاری بانک ! دونوع گزینه برای انتخب داری : اولیش اینه که بیای توی یک کار خیر سهیم بشی ، دومیش هم
اینه که پولت رو توی یک کار سودده سرمایه گذاری کنی و سود(ربا) بگیری ! اول راه اول رو بررسی می کنیم ، اسمش رو می گند قرض الحسنه
، مصداق آیش هم می گند که اگر بخدا یک قرض حسنه بدی چه و چه می شه ! این وسط توی
بانکداری اسلامی یک لغت گم شده ، اونهم خداست ! اگر بخدا قرض دادی پس نباید توقع
برنده شدن مزدا3 رو داشته باشی ، نباید بعد از قرعه کشی پولت رو در بیاری ، اصلا
هیچ وقت نباید در بیاری ، چون با خدا معامله کردی ! حالا اونور قضیه : کدوم بد بخت
بیچاره ای رو دیدین که از بانک بدلیل نیاز مالی وام گرفته باشه ! خب توی اینجا دو
تا دروغ بزرگ رد و بدل شد یک من مشتری و دومیش هم بانکدار ! حالا نوبت راه دوم هست : بانک پولهایی که توی حساب سرمایه
گذاری گذاشتیم رو برمیداره دوباره بهمون آدم هایی که در بالا بحث شد میده ، بازهم
اینجا دروغ بزرگی رد وبدل می شه اضافا بر این که سودی که تو می گیری صاحب اصلیش
اصلا راضی نیست ! پس پول تو هم حرامه ! به این می گند سیستم ربا خواری دولتی ! حالا بانکهای خصوصی که رسما رباخواری می کنند بماند که وام
خرید خودرو یا جهیزیه رو به چه نحو می تونند توجیه کنند وافعا برای من علامت سواله
!؟ لابد می گین که خب خارج از کشور هم همینطوره و تو همش می
خوای ایران و اسلام رو بکوبی و ... ! ولی اینطور نیست این سیستم بانکداری اسلامی
منحصر به ایران هست . برای اینکه بهتر وارد بحث بشیم چند مثال می زنم : ۱- آقای X را در نظر بگیرید که سر بازار
ایستاده یک آقای کت و شلواری و مرتب میاد میگه بیا این بارهای من رو ببر در خونمون
، منم بهت هزار تومان میدم و این آقای x این کار رو انجام میده و هزار تومان می گیره ۲- همین آقای کت و شلواری حالا توی یک
باتلاق گیر کرده و واقعا گرفتاره میاد می گه آقای x به من کمک کن ، x می گه اول پنج هزار تومان بده بعدا دستت رو می
گیرم ! تفاوت حالت اول و دوم در چیه ؟ اولی کار انجام داده و پول
گرفته دومی هم همینطور ! ولی همه ما بر حسب انسانیتمون یک فطرت مشترک داریم و همگی
می گیم دومی کار خیلی زشتی کرده ! وقتی یکی پای مرگ و زندگیش در میونه ازش طلب پول
کرده ! هممون هم اتفاق نظر داریم ! حالا همون آقای x می تونه اون هزارتومنش رو
بره سر کوچه برای خودش خرید کنه یا می تونه پس اندازش کنه یا می تونه بگذاره بانک
و سودش رو بگیره ، این کار آقای x هیچ ایرادی نداره چون حاصل کار هست ! درآمد حاصل
از خواباندن پول در بانک نتیجه کار هست ! دقیقا مشابه حقوقی که شما می گیرید ! پس
این بهره ای که آقای x
برد مشروع هست ! حالا موضوع بانکداری اسلامی همین است ، در بانکداری اسلامی
چون عادت کردیم به فربه پروری پولی وارد کار نمی شود بلکه این پول است که جابجا می
شود فقط چون سود علی الحساب می دهیم حلال است ! خیلی بد و زشت هست که با دین خدا
به این حو بازی کنیم و دین را لوث کنیم ! تعریف ربا معادل نیت عمل و نتیجه کار است ! نه علی الحساب
یا هزارتا دروغ دیگه ! اینطوری هست که بانک های خارجی روز به روز با گردش در آوردن
پول سرمایه گذاران پولدارتر و ما روز به روز ور شکسته تر می شیم ! بعضی وقت ها فکر می کنم اگر اسلام رو از اقتصاد و سیاست
بگیریم وضعمون خیلی بهتر میشه ، چون دیگه مجبور نیستیم به هم دیگه دروغ بگیم ... !
+
نوشته شده در Sun 25 Nov 2007ساعت 10:35 AM توسط نیما
|

نبودم ، خیلی وقت بود نبودم ! نه نوشته ای نه بلاگی !
در دوری مطلق از نوشتن و خواندن سپری کردم !
من نبودم !
به اندازه تمامی لحظاتی که تو در کنار من بودی ولی من غافل از بودنت یکسره فریاد می زدم من هستم ولی تویی که نیستی !
من نبودم !
درست مثل اولین لحظه که تو آمدی ونگاهم کردی ، ولی من روی از تو برگرداندم و سالها حسرت یک لحظه نگاه مجدد تو را خوردم !
من نبودم ، ولی تو هم نبودی !
اصلا باور کن هیچکدام از ما نیستیم !
اگرهم هستیم دوست داریم که نباشیم !
دوست داریم کسی ما را به حساب نیاورد !
دوست داریم مثل مترسکانی که ایستاده خوابیده اند ، خواب باشیم !
من و تو ، آری هر دوی ما گریزانیم ! از بودن ، نبودن ! از شدن و نشدن !
ما همه عمرمان را خوابیم ! درست مثل زمانی که در عمق خواب ، صدای بلند اذان صبح را می شنوی ، سرت رو زیر پتو می بری و چشمات رو محکم تر می بندی ! که هی فلانی من خوابم !
داری توی شک غوطه می خوری ولی می گی من خوابم !
چشم هات رو به همه چی می بندی ! خب خوابی !
برایمان مهم نیست که فقر با همسایه ما چه می کند !
برایمان مهم نیست که فلانی که دیروز بود امروز کجاست !
اصلا حتی ! برایمان مهم نیست که بر سرما چه می آید !
ما همیشه منتظر بوده ایم که یکی از راه برسد و همه چیز را درست کند !
همیشه به دنبال منجی بوده ایم !
برایمان مهم نیست که چه می سازیم و چه ها را ویران می کنیم !
برایمان دیگران مهم نیستند !
برایمان خودمان و فقط و فقط خودمان مهمیم !
نه حتی آنقدر کوته فکریم که منافع خودمان را هم نمی فهمیم !
ما عاشق دیدن فیلم های روزمره هستیم !
عاشق دیدن مسابقات فوتبال !
عاشق خواندن کتاب های داستان و رمان !
ما حالمان از فیلم های مستند به هم می خورد !
از شنیدن تفاوت های دین زرتشت و اسلام خسته شده ایم !
با اکراه کامل از جلوی کتاب های جامعه شناسی یا مدیریت و اقتصاد رد می شویم !
ما حال و روزمان خیلی خراب هست ، چون خودمان هم نمی دانیم حالمان خراب هست !
تازه اگر در اعماق ذهنمان احساس کنیم حالمان خراب است ، نمی دانیم که به کجایمان بیشتر فشار آمده است ؟!
تنها دغدغه ما شده خریدن فلان مارک لباس ، فلان برند نوت بوک ، فلان مدل مو ، خریدن عینک مد روز ، ارتقا مدل ماشین ، خریدن یا اجاره کردن خانه حتی دو متر بالاتر ، رفتن به بهترین آرایشگاه و هزار مزخرف دیگه !
ما اصلا نمی خواهیم بفهمیم ! که ما را چه شده ؟
در این بیست و هفت هشت سال چه بر سر ما اومده ؟
ما اصلا نمی فهمیم ! دقیقا در همین زمانی که ما ( همه ما ) نمی فهمیم خیلی ها هستند که چند ده کیلومتر اونورتر (از این گربه سیاه !) خوب زندگی می کنند ، چون می فهمند ! و ما هم چنان در نهایت حماقت خود غوطه می خوریم !!!
...
+
نوشته شده در Tue 13 Nov 2007ساعت 7:11 AM توسط نیما
|

ساختم ، تا تو را داشته باشم و ويران ، تا خودم را پی می گيرم از هر سو صدای ساختن و آوازِ فروريختنی که به ترنمی از لحظه ها بدل می شود . و می رسم تا تو، که می سازی تا داشته باشی ام و ويران تا خود را .
+
نوشته شده در Sun 14 Oct 2007ساعت 5:31 AM توسط نیما
|

بی هیچ تحمل هوا می خواهم بی هیچ کتمان در این هوای بارانی تو را می خواهم بی هیچ تحمل کتمان *** چه بغض بسته ای ست تمنا در این زمین کویری ترک خورده چه جان خسته ای ست در من در این بی کرانۀ ابری .
+
نوشته شده در Mon 8 Oct 2007ساعت 10:11 AM توسط نیما
|
