به هر حال می بازی ! چه وارد این بازی مسخره بشی که ته کلی سگدو زدن ببازی و چه اینکه مثل احمق ها دستت رو بالا بیاری و تسلیمش بشی ! شنیدن جملات نایهلیستی بالا از آدمی مثل من شاید خیلی عجیب باشه ! به خیلی چیزا دارم فکر می کنم ! برف داره میاد ! نمیدونم این تفکرات گسسته من از کجا شکل گرفته ! به بارش برف ! به نزدیکی شب یلدا، یلدایی که برام خاطره ای بیادموندنی داره یا ... کنار شومینه نشستم به آتیش خیره شدم، کاش تو این نشیمن یک پنجره هم بود که می شد بارش برف رو دید! حس عجیبی هست ! الان چند وقته دارم به این بازی زندگی فکر می کنم ! دارم فکر می کنم که چرا خیلی وقت ها در حالیکه بالا بودم ، بدون اینکه خودم نقشی داشته باشم زمین خوردم، دارم به هجده سالگی فکر می کنم ، به دوره ای که الان هوس یک ثانیه داشتنش رو می خورم ! آه ای هجده سالگی ! هجده سالگی سنی است که نه اونقدر زمان مثل الان زود می گذره که اصلا نمی فهمی که چی شد ! و نه مثل بچگی اینقدر دیر می گذره که یک سفر به چشمت یک عمر می گذره ! هجده سالگی برای من زمانی بود که خودم بودم ! خوشی های اونموقع واقعا خوش بودند ، مثل الان نیست که بعد از هر خوشی یک غم باهاته ! آی که یادم نمیاد اونروزی که این گواهینامه کذایی رو گرفتم چه حسی داشتم ! اینکه بدون دغدغه می تونم توی خیابونای تهرون ویراژ بدم و هیچ افسری نمی تونه ...ت رو بخوره ، حس خوبی بود ! تا اینکه وارد دانشگاه شدم ... اون کثافتخونه ای که هرچی اخلاق ...ی و تجربه ...ی دارم رو از اونجا یاد گرفتم . زندگیم عوض شد! نه می تونم بگم بد شد و نه خوب ؟! زندگیه دیگه ! طبق اصل شماره یک خودم: همیشه ما آدما از زندگیمون ناراضی هستیم ! پس همیشه باید گفت لعنت به این زندگی ! خلاصه ، سرتون رو درد نیارم !به هر دری زدم و هرکاری کردم ! الآن که به گذشته نگاه می کنم ، می بینم که چندسال لیسانس مثل یک چشم بهم زدن گذشت! از دوستای اونموقع نه کسی مونده و نه خاطره شیرینی از اون روزا... کلا وقت تلف کردن بود ! تا اینکه یک روز تو زمستون بود ، خوب یادمه آخرین امتحان لیسانس رو دادم ! توی راه اصلا به خودم نبودم ، همش فکر می کردم که چی ؟ یک احمق به احمق های مدرک به دست دنیا اضافه شد که فکر می کنند مدرکشون براشون شخصیت ، فهم و شعور و گاهی پول میاره ! یکی از بچه ها رو دیدم با هم رفتیم خونشون نمی تونم اون شب چطور گذشت ولی یکی از ...ی ترین شبای زندگیم بود! صبحش هم تا ظهر خوابیدم! بعد با یکی از بچه ها دو هفته ای رفتم شمال تا به خودم اومد! خاطره خوبی بود! می دونی الآن خیلی دوست دارم پیش یکی باشم ، اونی که بودنش به هم گرمی میداد، اونیکه با اون شاد بودم و همش من بودم و اون و یک عالمه خنده ! حیف اونم نیست ! فنجون چایی رو بر میدارم سرد شده ، یک سری می رم تو نت ... اصلا حس نوشتن تو این بلاگ رو ندارم ! ولی به نظرم این حسی هست که باید ثبت شه! خوندنش بعدها لذتبخشه! می خواستم یکسری دیگاه های سکولار جدید شخصیم رو اینجا بنویسم که فعلا حوصله اونم ندارم! تصمیم گرفتم به جاش درباره یک قضیه که این روزها ذهنم رو مشغول کرده بگم: به اینکه ما دهه شصتی های لعنتی چقدر بد اووردیم؛ به اینکه این سرنوشت مسخره چی به سر ما اوورد، از بچگیمون که با صدای بمب و خمپاره به خواب می رفتیم و با صدای شکستن دیوار صوتی از خواب بیدار می شدیم، از خوابی که به جای اینکه توی یک رختخواب نرم باشه ، توی انباری نم دار بود ... وارد شدندر جنگی که هیچ وقت ما انتخابش نکردیم ولی ما جنگش رو کردیم! از انقلابی که ما انتخابش نکردیم ولی مارو به آتیش کشید! از ترس خوردن شکلات در مدرسه، از قایم کردن خوراکی ها در مدرسه ، از حسرت پوشیدن کفش نو در مدرسه! از دبستان ، از کتک ها و فحش هایی که شنیدیم ! از ترس شب های امتحان ... از دولت سازندگی که همه رو به بهای ساختن درهم بلعید! تا اینکه تو همه سختی هایی که بود بزرگ شدیم به این کنکور لعنتی رسیدیم! ارتش 20 میلیونی منجر به دومیلیون پشت کنکوری شد، که بدون اینکه بدونند چرا همه می خواستند برق شریف قبول شند! کنکور دادرم تو یک خراب شده قبول شدیم ولی برق! خب درسمون که تموم شد دیدیم ای داد بیداد حالا همه یا می خواند کنکور بدند یا برند سرکار ! یا اینکه همه می خواند برند! برای آزمون زبان که می خوای ثبت نام کنی پره! برای سفارت که می خوای وقت بگیری پره ، برای کنکور که فاجعستف موقع مصاحبه که قیامته! این یعنی نسل سوخته! نسلی که به پای سادگی و هوس نسل های قبلش سوخت! نسلی که به حال خود رها شده تا خودش خودش را بسازد روی پای خودش بایستد! واقعا به نظرت این نسل باید با شنیدن صدای سرود مقدس کشورش بلند شه و دستش رو به احترام تمام لطماتی که خورد روی سینش بذاره و با صدای بلند بگه من ایرانیم؟ ایرانیم که ایرانی که سیاستمداران کثیفش من و امسال نسل من رو فراموش کردند! نسل من نه جایی تو ایران داره نه هیچ جای دیگه ! لعنت به من ، لعنت به تو ، لعنت به همه ما نسل شصتی ها ... خسته ام ... هوا را می خواهم تا زنده باشم و تو را می خواهم تا زندگی کنم باران می خواهم تا خیس شوم و تو را می خواهم تا تو را در آغوش کشم من تو را می خواهم بی هوا بی باران بی هیچ من تو را می خواهم ، فقط تو را با عشقت ! تهران
+
نوشته شده در Tue 16 Dec 2008ساعت 8:23 AM توسط نیما
|

یک نگاه به کاغذ می کنم ، روی کاغذ نوشته سه شنبه 9 اردیبهشت 1382 : ع مثل عشق یک نگاه به تقویم روی دیوار می کنم ، خیلی گذشته ! خیلی ! چهار سال و نیم ! من عوض شدم ، تو عوض شدی ! من موندم تو رفتی ... دفتر رو باز می کنم ، می نویسم یکشنبه ۱۲ آبان 87 : ب مثل باران ی مثل یخ زدگی ت مثل تیک تاک ساعت الف مثل اشک ب مثل برف ! ب.ی.ا.ت.ا.ب مسلّم است اتّفاق، ما را به هم می رساند و دور می کند. *** آویخته ایم سالها چون دانه ای بی جنبش از شاخه های تردید *** مسلّم است روزی ما،شما،ایشان با دستی سخت یا لطیف کنده خواهیم شد چه با دلخواه چه در دهان بادی ژنده *** با اینکه مسلّم است، دلتنگ می شویم و در شیارهای زمین شعر می کاریم *** مسلّم است که روزی تو مرا بیتاب می شوی و من تو را *** مسلّم است بی آنکه بخواهی یا حتی بخواهم نه تو از آن منی و نه تو از آن من ! *** و مرا هزارن ناگفته مسلم دیگر است که نخواهمت گفت ... درست مثل همان روز که خیلی حرف ها داشتم ولی نگفتم ، و تو گاهی دسته ای از این مسلمات را می فهمی و با خود می گویی شاید این هم از همان مسلمات باشد که روزی قرار بود بگوید و نگفت ! برایم مسلم است که اینها را می خوانی ... همانند آن روز که مسلم بود که آخرین باریست که هم را می بینیم ! و در آخر : تو را به همه مسلمات می سپارم !
تو عشق را اینگونه می خواهی
با تمام سختی اش
با تمام دلتنگی هایش
یک عشق ساختگی
با تصاویری کاملا رویایی
ولی من عشق را دیگر گونه می خواهم
عشق را با تمام ابعادش
با همه زوایایش
با دلتنگیش
با وصالش
باور کن ، مرا باورکن
دست هایم فریبت نخواهند داد
دریای چشمانم غرقت نخواهند کرد
موج های سبز رنگ چشمانم تن زیبایت را فرو نخواهند برد
تو خورد نخواهی شد
همیشه خواهی ماند
بیا
بیا با هم یک عاشقانه آرام بسازیم
آرام آرام
+
نوشته شده در Sun 2 Nov 2008ساعت 9:4 PM توسط نیما
|

مي توانيم به ساحل برسيم
اندهت را با من قسمت كن
شاديت را با خاك
و غرورت را با جوي نحيفي كه ميان سنگستان
مثل گنجشكي پر مي زند و مي گذرد
اسب لخت غفلت در مرتع انديشه ما بسيار است
با شترهاي سفيد صبر در واحه تنهايي
مي توانيم به ساحل برسيم
و از آنجا ناگهان
با هزاران قايق
به جزيره هاي تازه برون جسته مرجان
حمله ور گرديم
تو غمت را با من قسمت كن
علف سبز چشمانت را با خاك
تا مداد من
در سبک زار كوير كاغذ
باغي از شعر برانگيزد
تا از اين ورطه بي ايماني
بيشه اي انبوه از خنجر برخيزد
+
نوشته شده در Fri 19 Sep 2008ساعت 9:39 PM توسط نیما
|

باران می خواهم بی هیچ تحمل هوا می خواهم بی هیچ کتمان در این هوای بارانی تو را می خواهم بی هیچ تحمل کتمان *** چه بغض بسته ای ست تمنا در این زمین کویری ترک خورده چه جان خسته ای ست در من در این بی کرانۀ ابری . بعد از صد روز اومدم اینجا که بنویسم ! بعد از این همه مدت دوری از اینجا ، نوشتن دوباره برام سخت شده ! مدام این سوال در ذهنم نقش می بنده که چی باید بنویسم و اصلا چرا باید اینجا بنویسم ؟ این یکی از چالش هایی هست که همیشه باعث بستن یک بلاگ میشه ، به جز سایر چالش ها که شامل خسته شدن از یک ریتم خاص نوشتن یا از محیط بلاگ و غیره بوجود می آید . اینکه الان دارم اینجا می نویسم دلیلی بر حل این چالش ذهنی نیست ، بلکه فقط بازگو کردن یک حس است که این روزها مثل خوره افتاده به جونم : حس عجیبیه ، وقتی همش دوست داری از خونت فرار کنی ، وقتی هم که میای خونه می بینی این خونه رو دوست نداری ! خیلی بد قضیه رو گفتم . شاید واسه آشفتگی زیاد ذهنم یا دور بودن بیش از حد از محیط وبلاگی است ، می خواستم بگم که وقتی میای ایران به فرودگاه که می رسی کاملا احساس غربت می کنی ! سفر بازگشت به ایران اینطوری شروع میشه : جذاب ترین اتفاق برات توی فرودگاه میفته زمانیکه می خوای آخرین پروازت رو به سمت تهران داشته باشی ، وقتی یک نفر میاد بغلت می شینه و بهت می گه سلام ، مهم نیست کی باشه یا چی کاره باشه ، بی اختیار احساس دوستی شدید بین شما ایجاد میشه ! کم کم همه ایرانی ها می رسند ، جلوی گیت می بینی یک ائتلاف بسیار محکم ایرانی بوجود اومده ، توی چشمای همه دو حس متفاوت رو در کنار هم میبینی ، خوشحالی و ترس ! تقریبا اینجا زیباترین جای غربته ، همه با هم دوستند ، البته اگر از بیست دقیقه ایرانی بازی مردم صرفنظر کنی ! یک اتفاق خیلی جالب می افته که فقط مخصوص پرواز هایی با مقصد ایرانه ! پشت گیت خروجی قیامته ، هرکسی سعی می کنه زودتر خودش رو به هواپیما برسونه که یک جا برای ساک دستیش پیدا کنه ، ماشالا هرکی حداقل دو تا ساک دستی داره ، سه چهار تا هم کیسه ! سر جمع میشه 10-20 کیلو بار اینقدرم ازدحام جمعیت هست که مامورها اصلا نمی تونند بازدید کنند ! لحظه سوار هواپیما شدن بسته به پرواز ایرلاین شما متفاوته ( از اونجایی که من تجربه ایران ایر رو ندارم از این لحظه صرف نظر می کنم ) همیشه یک ایرانی ضد حال تو جمع وجود داره ، که چپ چپ می پادت و جرات نمی کنی نه حرف سیاسی بزنی نه بخندی نه دست از پا خطا کنی ، ولی تو به همه اینها بی توجهی دلیلش هم همون حس خوشحالیته ، هرچی به تهران نزدیک تر می شی حس ترست جایگزین خوشحالیت می شه ! نکته خیلی جالب اینه که وارد هواپیما که میشی یواش یواش معنی غیرت و حجاب رو می فهمی و هرچی به تهران نزدیک تر میشی بیشتر ! این چندباری که من اومدم همیشه به یک نحوی از مرحوم بنان یاد شده و یا آهنگ الهه ناز رو یکی پخش کرده یا اینکه دو سه نفر بعد از اینکه خوب مست کردند خوندند ، یکی دو بار هم یک ایرانی که اسمش سعیده ( بر حسب اتفاق هم مسیر بودیم ، تقریبا باهاش دوست شدم و دنبال اینم که همیشه باهاش چک کنم که اگر میاد ایران با هم بیایم) با ساز دهنی می زنه ! نمی فهمی چطور می گذره ، زود و خوب تا اینکه پروازت می شینه : وقتی میبینی که یکدفعه روسری ها جلو میاد ، از همه چی بدت میاد ، از این دروغ و دورویی ! وقتی مامور یک نگاه به پاسپورتت می کنه یک نگاه به خودت الکی یک ذره باهاش ور می ره و چکس می کنه و یک لبخند تصنعی می زنه و می گه خوش اومدین ، بفرمایید ، بغض گلوت رو می گیره ! یک چندتا حاج آقا هستند که ازت می پرسند چی داری ، جوابشون رو می دی ، می گند براچی رفته بودی جواب می دی ، با مهربونی می گه خوش اومدی :م کم داره گریت می گیره ! اونموقع است که به اون دو حس یک حس پشیمانی کم کم اضافه می شه ، دو سه روز اول بیشتر حس خوشحالی برات جدی هست ، دیگه حس ترس وجود نداره کم کم حس پشیمانی جدی ترین حست می شه ! از اینجا همه دردسرات شروع می شه ، احساس می کنی نه مال اینجایی و نه مال اونجا ! چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن انگاری اینو رو ژیشونیمون نوشتند که سفر تقدیر ماست واسه همیشه ما همینیم جنگل بدون ریشه !
+
نوشته شده در Sat 13 Sep 2008ساعت 10:39 AM توسط نیما
|

برگشتم !
می دونی باید باور کنی که مال اونجا نیستی ! حتی اگر خودتم بخوای اونا نمی خوان که قبولت کنند ! باید با یک مشت غرور کاذب توی این مملکت زندگی کنی !
باید دنیای کوچیک خودت رو بسازی
باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
بیا دوباره بسازیم این وطن را . بیا نکبت و نفاق را برانیم !
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
نمی دانم چرا از وقتی برگشتم وقتی مردم رو می بینم و قتی باهاشون حرف می زنم . می بینم همه چی فرق کرده . فقط یک یا علی بیشتر تا پایان این شب تاریک نمونده !
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
+
نوشته شده در Wed 4 Jun 2008ساعت 3:21 AM توسط نیما
|

برای رفتن ثانیه شماری می کردم ، از چندین هفته قبل چمدانهایم را بسته بودم ! لحظه موعود فرا رسیده بود . هفته آخر خیلی دویده بودم . از این که داشتم بی خبر می رفتم لذت می بردم ! فقط بستگان درجه یک خبر داشتند ، خیلی هایی که دوست داشتم رو خبر نکرده بودم ! سوار ماشین شدیم ، یک چمدان بیشتر نداشتم و یک کیف کوله ، به نظر می رسید که کم بار دارم ! می خواستم سبکبال از اینجا دل بکنم ... خیالم راحت بود ! نفهمیدم کی بود که میدان آزادی جلوی رویم سبز شد ، یک بغض عجیبی به دلم رخنه کرد ! ولی یک امید عجیب بر آن بغض غلبه کرد و نفهمیدم کی به فرودگاه امام خمینی رسیدیم ! زمان سریع سپری شد ؛ خیلی سریع ! تا به خودم اومدم دیدم هواپیما به دور شهر تهران می چرخد . اونموقع بود که اولین تردید به دلم راه پیدا کرد ! از اونروز بیشتر از یک ماه می گذره ! الان به جای آپ کردن از تهران رفتم خونه یکی از دوستام تو اورنج کانتی تا این آپ رو بذارم اینجا . الان دو سه هفته ست که تازگی فرنگ برام تبدیل به یک حس شدید هوم سیک بودن شده . دلم برای همه بچه ها تنگ شده ، دلم برای هات چاکلت ولیعصر برای هات چاکلت قیطریه تنگ شده ! دلم برای روندن تو ترافیک مسخره اتوبان صدر تنگ شده . دلم برای دیدن مزخرافات رییس جمهور و بعد اومدن و اینجا رو آپ کردن تنگ شده . دلم برای همه شماهایی که بودید اگر چه من نبودم تنگ شده ! دلم برای دانشگاه رفتن و هزارتا مزخرف دیگه تنگ شده ! من به شدت هوم سیک شدم ! من دلم برای اتاقم ، برای پی سی م برای هماسیه ها برای همه تنگ شده !
+
نوشته شده در Tue 6 May 2008ساعت 0:37 AM توسط نیما
|

يك بعدازظهر شيرين زمستان كارلو بتوكي بالاخره انتخابات مجلس هم به خیر و خوشی تموم شد ، صلوات ! درباره این انتخابات دو نظر وجود داشت ( البته در جبهه دمکراسی خواهی ایران ) ، و از آنجایی که هر دو می توانستند نظر درستی بدند ، من هیچ کدوم از این دو حالت رو تبلیغ نکردم ! و این پست رو بعد از انتخابات می نویسم ! حالا که همه یا رای دادید و در معامله با خدا بهشت رو گرفتید یا اینکه مثل من بیچاره جهنمی شدید ! دسته اول کسانی بودند که می گفتند باید با همین امکانات حداقل هم جنگید و نگذاشت مجلس یکدست بشود ، حتی یک نفر نماینده هم اگر وارد مجلس بشود بهتر از هیچی است ! خب دلیلی برای رد نظر اونها نداشتم !( اگر چه الان دارم ) ولی دسته دوم (که من از موافقان اون هستم !) که می گند که برگزاری انتخابات دمکراتیک شرط انتخاب دمکراتیک است ، از اونجایی که به لطف وزارت کشور و شورای نگهبان هیچ نشانه ای از دمکراسی پیدا نکردیم ، و می توان نتایج را از همین الان پیش بینی نمود ، پس شرکت در انتخابات نتیجه ای جز مشروعیت دادن به حکومت و حرکات قهقرایی دولت ندارد ، پس بهتر بود که رای نمی دادیم ! نشانه آن هم آخرین لیست اعلام شده از رای آورندگان در تهران است ! 30 نفر اول همه از طرفداران دولت و از 30 به بعد اصلاح طلبان یا اصولگرایان منتقد دولت هستند ! البته خیلی دارم سعی می کنم که قبول کنم تقلبی رخ نداده ولی به من حق بدید که نتوانم قبول بکنم که از 621 هزار رای حداد عادل 267 هزار رای و مجید انصار 100 هزار رای بیاورد ! پس این وسط حدودا 300 هزار رای گم شده است ! چون همانطور که می دانید در تهران مردم فقط به لیست ها رای می دهند نه به اشخاص ! حالا باز می توان به شورای نگهبان امید داشت ! شورایی که شش ساعت قبل از انتخابات عیسی کلانتری نامزد اصلاح طلبان را تایید صلاحیت کرد ! انصافا این گره کور بد جوری به هم تنیده است ! متاسفم ولی کم کم باید قبول کنیم که دمکراسی یک لغت دست نیافتنی برای ما شده است ! پیشاپیش فرا رسیدن نوروز باستانی ( یگانه یادگار نیاکانمان ) را به تک تک شما دوستان تبریک می گویم و آرزومند بهترین ها در سال آینده برای شما هستم . نیما
يك بعدازظهر شيرين زمستان، شيرين
براي اين كه نور تنها چيزي بود
كه تغيير نمييافت، نه سپيدهدم بود نه غروب، ناپديد شدند افكارم مثل پروانههاي
بسياري كه ناپديد شدند، پروانههاي كه
در باغهاي سرشار از گل سرخ
زندگي ميكنند آنجا، خارج از دنيا.
مثل پروانههاي بينوا هستند، مثل آن
بيشمار پروانههاي ساده بهار
كه بر روي كرتها پرواز ميكنند زرد و سفيد،
سبك و زيبا رفتند،
چشمان متفكرم را دنبال ميكردند،
هرچه بيشتر اوج ميگرفتند بدون خستگي.
تمام شكلها همزمان پروانه
ميشدند، در اطراف من
ديگر هيچ چيز متوقف نبود، نور مرتعش
دگر دنيايي لبريز كرده بود وادي را
كه من از آن ميگريختم، و فرشتهاي
با صداي جاودانياش آواز ميخواند
و مرا به درگاه تو ميبرد ...
+
نوشته شده در Sat 15 Mar 2008ساعت 8:30 PM توسط نیما
|

شاید شما هم مثل من در سی امین جشن انقلاب به اندازه ای به فکر فرو رفته باشید ! شاید با خود به شعارهای استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی فکر کرده باشید ! مهم نیست که چه ها در این سالها کشیده ایم ! چون بالاخره انقلاب است دیگه ، کدوم انقلاب دنیا رو می شناسید که بدون سختی بوده باشه ، رفرم که نیست خب انقلاب است ! انقلاب با سختی همراه است و البته به مقدار خیلی زیادی حماقت ، که ما هردوی اینها را در منتهای خود چشیده ایم ... ولی افسوس که حتی همین یک شعار هم به تحقق نپیوسته است ! کشوری که همیشه به رابطه کشورهای همیشه دشمن مثل روسیه و انگلیس امیدوار است و هماره با باجدهی به این دو انتظار دریافت کمک از آنها دارد رویای که هیچوقت به تحقق نپیوست ! ( تازه کار از این حرفها هم گذشته حتی هوگو چاوز جان هم بعد از کلی باجگیری به ما یک هواپیمای دست دوم ایرباس هم نمی ده !) چگونه می توان توی این دنیای قدرت که کشورها به دو دسته تقسیم می شوند کشورهای صنعتی قدرتمند که هشت کشور هستند و بقیه کشورها فاقد قدرت هستند ! در واقع پارادایم قدرت دو قطب پیدا کرده یا کشورهای قدرتمند یا وابسته ! و قطعا همه قبول داریم که کشور ما قدرتمند نیست چون صنعتی نیست پس باید وابسته باشیم ... این یعنی استقلال به ... و اما آزادی هم با زندانهایی پر از زندانی های سیاسی و قتلهای سازماندهی شده ، اعدام های پیاپی ، اختناق شدید در دانشگاه و ... را تحقق بخشیدند .. این یعنی آزادی به ... . و جمهوری اسلامی ... الحق این یکی که خیلی چنگی به دل می زنه مثل دانشگاه آزاد اسلامی ، پیوند حوزه ودانشگاه ، دمکراسی اسلامی ، مردم سالاری دینی ؛ جمع اضداد است ! یعنی نه جمهوری با اسلامگرایی جمع می شود و نه حوزه و دانشگاه ! اگر مفهوم اسلام محدودیت های شدید برای آزادی اندیشه است ! اگر معنی جمهوری هم رد صلاحیت گسترده به اتهام عدم التزام عملی به اسلام باشد ! باید فریاد وا اسلاما سر داد که ای داد بیداد اسلام هم قطبی شد ! و بدعت ها وارد اسلام شد که هرکی با ما نیست حتما مسلمان هم نیست ! التزام عملی به اسلام یعنی آنکه رایحه خوش خدمت ! را از شش های کثیفت استنشاقق کرده باشی وگرنه ... یعتی جمهوری اسلامی هم به ... ! خب اگر از این حرف و حدیث های سیاسی بگذریم ! همیشه فکر می کردم که هرکسی که به جز احمدی نژاد سکان هدایت ریاست جمهوری را بر عهده می گرفت اوضاع به مراتب بهتر بود تا اینکه با سلسله مراتب نیازهای مازلو آشنا شدم : مازلو می گه که انسانها نیازهاسون بر روی هرم قرار می گیره ، که سطح بندی شده ، پنج سطح برای اون در نظر گرفته ، سطح اول : نیازهای زیستی ، شامل نیاز به در دسترس بودن خورد و خراک و پوشاک مطلوب ؛ مسکن و قطعا نیازهای جنسی ! سطح دوم : نیاز به امنیت : نیاز به احساس امنیت ، اینکه مطمئن باشیم خودمان و خانواده و سرمایه مان در جای امنی قرار دارد سطح سوم : نیاز به تعلق : نیاز به دوست داشتن و مورد علاقه قرار گرفتن سطح چهارم : نیاز به احترام : احترام به خود و دیگران و قوانین ! سطح پنجم : نیاز به خودشکوفایی : در این مرحله به منتهای معنای انسانیت می توان رسید این مرحله منجر به شکوفایی استعداد شخصی در نتیجه شکوفایی جامعه می گردد . مازلو می گوید باید هر سطح را کامل درک کرد بعد به سطح بعد رفت( اصل ارضا و پیشرفت ) ؛ در صورت عدم تحقق این شرط حتما به عقب بر می گردیم ( اصل ناکامی و بازگشت ) ! شاید بی انصاف ترین مورخان هم همگی بر این باورند که مردم ایران تا قبل از انقلاب به سطح سوم حداقل ارضا و پیشرفت کرده بودند ! عبور از سطح چهارم بدلیل مشکلات فرهنگی بسیار سخت به نظر می رسید ، شاه نتوانست از این سطح به درستی عبور کند و انوقت وارد سطح پنجم شد ! ناچارا جامعه به عقب بازگشت ! انقلاب شد ! ولی حاکمان حکومت به مراتب آگاهتر و باهوشتر از شاه هستند ! اجازه عبور مردم از سطح اول را نمی دهند که به نیازهای بالاتر برسند که منجر به رفرم یا انقلاب بشود ! به همین خاطر با سعی در تضعیف وضع اقتصادی مردم آنها را رد سطح اول نگه می دارند با جلوگیری از برآورده شدن نیازهای جنسی جلوی پیشرفت آنها را می گیرند ... همه و همه اینها باقی ماندن بر حکومت آنها را تضمین می کند ، اگر چه به قیمت نابود شدن نام ایران و ایرانی باشد ! شاید بهترین مجری این طرح احمدی نژاد بوده است ! دهه فجر انسان را به تفکر وا میدارد ! گاهی کمی تفکر لازم است !
+
نوشته شده در Mon 11 Feb 2008ساعت 10:11 PM توسط نیما
|

این شعر رو خیلی دوست دارم . شاید دلیل دوست داشتنش هم به حال و هوای روز های خاصی بر می گرده :
دنيای من که بزرگتر می شود
تو تحليل می روی
کوچک نه
کوچک تر ، خُرد ، ريز ،
حجم های بيهوده
رنگ های عبث ، محو
و دنيای من بزرگتر می شود .
اندوه ِ من ،
پاشيدن ِ حجم های بيهوده
و شاديم
شکل گرفتن ِ هستی که به حال پيوند می خورد .
دور نه ،
به پايين که می نگرم
بادکنک های ترکيده و مچاله
ساز پاييز را کوک می کنند و
دنيای من ، بزرگ و بزرگ تر می شود .
+
نوشته شده در Sun 13 Jan 2008ساعت 7:26 AM توسط نیما
|

نمی دونم واقعا کم کم دارم نا امید می شم ، چند روز هست که کارم این شده که مدام پتیشن امضا کنم یا عضو گروپ های مختلف ضد جنگ علیه ایران بشم ! خبرهایی که می رسد اصلا خوشایند نیست ، کاش این بنگاه های دروغ پراکنی که دائما بر طبل جنگ می کوبند این بار هم دروغ بگند ، کاش همه این خبرها فقط یک تهدید بیشتر نباشد ، از همه طرف بوی جنگ می آید از راهپیمایی های ضدجنگ علیه ایران در اروپا و آمریکا ، از مذاکرات خاویر سولانا ، از صحبت های عجیب غریب لاریجانی ، از قبول ضمنی تهدید علیه ایران توسط احمدی نژاد و یک مشت خبرگزاری و وب سایت لعنتی که همش خبر از حمله به ایران می دهند ! دقیقا خاطرات جنگ عراق و آمریکا در ذهنم تداعی می شه ! دوباره همون ژست های سیاسی احمقانه جورج بوش ، که دم از استفاده از دمکراسی بر علیه عراق می زد ولی با موشک ، ریشه وحشت و ترس و نفرت رو بین عراقی ها رویاند ! حالم از این قیافه متفکرانه که در پس اون یک احمق به تمام معنا رخنه کرده بهم می خوره ! خواندن متن نامه کریس هجز دقیقا خاطرات نامه پائلو کوئیلو را قبل از حمله آمریکا به عرق در ذهنم تداعی کرد ، به خصوص وقتی به انتهای نامه رسیدم که نوشته بود : " بزرگ ترين مرزي که بين ما و جنگ با ايران قرار دارد رابرت گيتس، وزير دفاع، درياسالار ويليام فالون، رئيس ستاد مرکزي آمريکا در خاورميانه و ژنرال جورج کيسي، فرمانده نيروي هاي آمريکايي مستقر در آمريکا، است. اين سه مرد به جورج بوش و کنگره اطلاع داده اند که ارتش آمريکا ضعيف تر از آن شده است که درگير جنگي ديگر بشود و ممکن است نتواند از پس آتشي که از حمله به ايران ايجاد مي شود، بر بيايد.با اين حال، اين مدافعان، نقطه اتکا ندارند. نه فقط گيتس، فالون و کيسي را مي توان براحتي برکنار کرد، بلکه واکنش ايران از سوي مبلغان جنگ مورد استفاده قرار مي گيرد تا افکار عمومي را براي انتقام، تحريک کنند." اگر بحث های رسانه ای قبل از حمله آمریکابه عراق را پیگیری کرده باشی ، می فهمی اتهاماتی که الان به رژیم آیت الله ها می زنند چیزی کمتر از صدام حسین نیست ! نمی دونم چرا نسل ما باید همیشه توی بدبختی و فلاکت زندگی کنه ! وقتی بچه بودم به جای اینکه سرم رو روی تختم بر بالش بگذارم توی یک انباری و زیر نور یک چراغ قوه خوابیدم ؛ به جای لالایی با صدای موشک به خواب رفتم ! حیاط سر سبز خونه رو از پشت چسب های ضربدری می دیدم ، آرزوم این بود که بدون ترس و نغ نغ مادرم برم توی کوچه بازی کنم ! تا مدتها کابوس هر شبم صدای موشک در دو کوچه آنورتر و صدای جیغ و ناله زنان و کودکان بود ، همیشه از بوی نم و تاریکی پناهگاه متنفر بودم ! همیشه از صدای آژیر خطر که از رادیو می اومد متنفر بودم ، اصلا بعد از جنگ هم همیشه از رادیو بدم می اومد ، همیشه حس نکبت بار جنگ توی ذهنم تداعی می شد ! کمی بزرگتر شدم ، ولی این بار بجای ترکش های جنگ ، تازیانه های سازندگی را بر بدن پدر و مادر و همسایه ها می دیدم ، ترکش هایی که چیزی کمتر از ترکش های جنگ نداشت ، تنها تفاوت آن این بود که بدون صدا یا ناله هر روز و هر روز تلفات این ترکش ها سر بر بالین مرگ و فقر می گذاشتند ! بزرگتر شدم ، جوان بودم ! هنوز تفاوت خیلی چیزها را متوجه نمیشدم ! بی اختیار دوان دوان شیپورچی اصلاحات شدم و دوباره خود و بقیه وارد جنگ شدیم ، جنگی که هرچقدر تعدادمان زیاد تر می شد ضعیف تر می شدیم ! جنگی که فرمانده اون جنگ از عقبات لشگر هم ترسوتر و بزدل تر بود ، این جنگ سرانجامش قطعا سرخوردگی بود! ناچار سرخورده شدیم ! در زمانی که در اوج سرخوردگی از همه چیز بریدم ، و در به در آرامش تازه شروع کردم به جوانی ؛ به زندگی ! دیدم از هر طرف صدای پای چکمه پوشان به گوش می رسد ؛ صدای رژه های دروغین ، صدای جاه طلبی های یک مردک کوته فکر و کوته قد ! همه چیز دوباره ویران شد ! و اینک دوباره بوی جنگ ... کجایند آرش و کاوه ، کجایند همت و جهان آرا ! کجایند صیاد شیرازی ها ! همه و همه رفته اند بجای آنها یک مشت سرداران که تنها دغدغه شان موهای دختران یا شلوارهای کوتاه و مانتوهای تن نما دخترانشان است ؛ یا شلوار های فاق کوتاه پسرانشان ! کجایند سرداران همیشه پیروز جنگ ! غیر از این است که یا در میان یک مشت فاحشه محاصره شده اند و یا در حال چپاول کردن دلارهای نفتی و حلق آویز کردن جوانان همین خاک هستند ! کجایند آنهایی که فقط برای خدا قدم بر می داشتند ! آنهایی که عشق حسین و شهادت داشتند ، همه آن سردارها میان شبکه های فساد غرق شده اند ! بوی جنگ می آید و هیچ رزمنده ای نیست ! نسلی که آنقدر صدای نارنجک و بمب و موشک شنیده ، حتی از صدای ترقه های چهارشنبه سوری هم گریزان است ، حال باید سینه را در برابر جنگ نا برابر چاک کند ؟ حال باید از ترس بمب های اورانیومی به کجا پناه ببرد ؟ این نسل لعنتی باید منتظر باشد که کی و چه زمان بوش احمق پشت میزش بنشیند و یا آن که بیاید بر روی ناو آیزنهاور ژست قهرمانه بگیرد و دستور حمله به ایران را صادر کند ! دوباره ملتی که انتهای تمدنش را در مرزهایش می بینی ! بیاید به رسم رومیان به زنان و دختران ایرانی تجاوز کند و مردان ایرانی را قتل عام کند ! آنوقت باید از پس این همه خون و نفرت آرزوی دمکراسی و آزادی را داشت ؟ کجاست کوروش ؟! کجاست نسل پاک پادشاهان ایرانی ؟! وقتی در این دنیای مجازی می گردم لرزه به تنم می افتد از اتاق کارم بیرون می آیم ، آنموقع هست که کمی آرام میشوم ، وقتی می بینم ملت همه جلوی تلویزیون نشستند و سریال مزخرف چهارخانه را با خیال راحت می بینند و مسابقات فوتبال زنده را پیگیری می کنند و در به در دنبال خریدن سهمیه بنزین هستند ! کم کم باورم میشه که انگار خبری نیست ! شاید زندگی روی خوشش را هم به سمت ما بکند ! ولی کاش همه این ها خیال بود ، کاش !
+
نوشته شده در Mon 10 Dec 2007ساعت 10:40 AM توسط نیما
|
