تبليغاتX
بلاگ نوشت

یک نگاه به کاغذ می کنم ، روی کاغذ نوشته سه شنبه 9 اردیبهشت 1382 :

 

ع مثل عشق
تو عشق را اینگونه می خواهی
با تمام سختی اش
با تمام دلتنگی هایش
یک عشق ساختگی
با تصاویری کاملا رویایی
ولی من عشق را دیگر گونه می خواهم
عشق را با تمام ابعادش
با همه زوایایش
با دلتنگیش
با وصالش
باور کن ، مرا باورکن
دست هایم فریبت نخواهند داد
دریای چشمانم غرقت نخواهند کرد
موج های سبز رنگ چشمانم تن زیبایت را فرو نخواهند برد
تو خورد نخواهی شد
همیشه خواهی ماند
بیا
بیا با هم یک عاشقانه آرام بسازیم
آرام آرام

 

 

یک نگاه به تقویم روی دیوار می کنم ، خیلی گذشته ! خیلی ! چهار سال و نیم ! من عوض شدم ، تو عوض شدی ! من موندم تو رفتی ...

دفتر رو باز می کنم ، می نویسم یکشنبه ۱۲ آبان 87 :

 

ب مثل باران

ی مثل یخ زدگی

ت مثل تیک تاک ساعت

الف مثل اشک

ب مثل برف !

 

ب.ی.ا.ت.ا.ب

 

مسلّم است

اتّفاق،

ما را به هم می رساند و

دور می کند.

***

آویخته ایم سالها

چون دانه ای بی جنبش

از شاخه های تردید

***

مسلّم است

روزی

ما،شما،ایشان

با دستی سخت یا لطیف

کنده خواهیم شد

چه با دلخواه

چه در دهان بادی ژنده

***

با اینکه مسلّم است،

دلتنگ می شویم

و در شیارهای زمین

شعر می کاریم

 

***

مسلّم است

که روزی

تو مرا بیتاب  می شوی

و من تو را

 

***

مسلّم  است بی آنکه

بخواهی

یا حتی بخواهم

نه تو از آن منی و نه تو از آن من !

 

***

 

 

و مرا هزارن ناگفته مسلم دیگر است که نخواهمت گفت ... درست مثل همان روز که خیلی حرف ها داشتم ولی نگفتم ، و تو گاهی دسته ای از این مسلمات را می فهمی و با خود می گویی شاید این هم از همان مسلمات باشد که روزی قرار بود بگوید و نگفت !

برایم مسلم است که اینها را می خوانی ... همانند آن روز که مسلم بود که آخرین باریست که هم را می بینیم !

 

 

و در آخر :

تو را به همه مسلمات می سپارم !

+ نوشته شده در Sun 2 Nov 2008ساعت 9:4 PM توسط نیما |

مي توانيم به ساحل برسيم
 اندهت را با من قسمت كن
 شاديت را با خاك
و غرورت را با جوي نحيفي كه ميان سنگستان
مثل گنجشكي پر مي زند و مي گذرد
اسب لخت غفلت در مرتع انديشه ما بسيار است
 با شترهاي سفيد صبر در واحه تنهايي
 مي توانيم به ساحل برسيم
 و از آنجا ناگهان
با هزاران قايق
به جزيره هاي تازه برون جسته مرجان
 حمله ور گرديم
 تو غمت را با من قسمت كن
 علف سبز چشمانت را با خاك
تا مداد من
 در سبک زار كوير كاغذ
باغي از شعر برانگيزد
تا از اين ورطه بي ايماني
بيشه اي انبوه از خنجر برخيزد

+ نوشته شده در Fri 19 Sep 2008ساعت 9:39 PM توسط نیما |

 

باران می خواهم

بی هیچ تحمل

هوا می خواهم

بی هیچ کتمان

در این هوای بارانی

تو را می خواهم

بی هیچ تحمل کتمان

***

چه بغض بسته ای ست تمنا

در این زمین کویری ترک خورده

چه جان خسته ای ست در من

در این بی کرانۀ ابری .

 

بعد از صد روز اومدم اینجا که بنویسم !

بعد از این همه مدت دوری از اینجا ، نوشتن دوباره برام سخت شده ! مدام این سوال در ذهنم نقش می بنده که چی باید بنویسم و اصلا چرا باید اینجا بنویسم ؟ این یکی از چالش هایی هست که همیشه باعث بستن یک بلاگ میشه ، به جز سایر چالش ها که شامل خسته شدن از یک ریتم خاص نوشتن یا از محیط بلاگ و غیره بوجود           می آید . اینکه الان دارم اینجا می نویسم دلیلی بر حل این چالش ذهنی نیست ، بلکه فقط بازگو کردن یک حس است که این روزها مثل خوره افتاده به جونم :

 

حس عجیبیه ، وقتی همش دوست داری از خونت فرار کنی ،  وقتی هم که میای خونه می بینی این خونه رو دوست نداری ! خیلی بد قضیه رو گفتم . شاید واسه آشفتگی زیاد ذهنم یا دور بودن بیش از حد از محیط وبلاگی است ، می خواستم بگم که وقتی میای ایران به فرودگاه که می رسی کاملا احساس غربت می کنی !

سفر بازگشت به ایران اینطوری شروع میشه :

جذاب ترین اتفاق برات توی فرودگاه میفته زمانیکه می خوای آخرین پروازت رو به سمت تهران داشته باشی ، وقتی یک نفر میاد بغلت می شینه و بهت می گه سلام ، مهم نیست کی باشه یا چی کاره باشه ، بی اختیار احساس دوستی شدید بین شما ایجاد میشه ! کم کم همه ایرانی ها می رسند ، جلوی گیت می بینی یک ائتلاف بسیار محکم ایرانی بوجود اومده ، توی چشمای همه دو حس متفاوت رو در کنار هم میبینی ، خوشحالی و ترس ! تقریبا اینجا زیباترین جای غربته ، همه با هم دوستند ، البته اگر از بیست دقیقه ایرانی بازی مردم صرفنظر کنی ! یک اتفاق خیلی جالب می افته که فقط مخصوص پرواز هایی با مقصد ایرانه ! پشت گیت خروجی قیامته ، هرکسی سعی می کنه زودتر خودش رو به هواپیما برسونه که یک جا برای ساک دستیش پیدا کنه ، ماشالا هرکی حداقل دو تا ساک دستی داره ، سه چهار تا هم کیسه ! سر جمع میشه 10-20 کیلو بار اینقدرم ازدحام جمعیت هست که مامورها اصلا نمی تونند بازدید کنند ! لحظه سوار هواپیما شدن بسته به پرواز ایرلاین شما متفاوته ( از اونجایی که من تجربه ایران ایر رو ندارم از این لحظه صرف نظر می کنم ) همیشه یک ایرانی ضد حال تو جمع وجود داره ، که چپ چپ می پادت و جرات نمی کنی نه حرف سیاسی بزنی نه بخندی نه دست از پا خطا کنی ، ولی تو به همه اینها بی توجهی دلیلش هم همون حس خوشحالیته ، هرچی به تهران نزدیک تر می شی حس ترست جایگزین خوشحالیت می شه ! نکته خیلی جالب اینه که وارد هواپیما که میشی یواش یواش معنی غیرت و حجاب رو می فهمی و هرچی به تهران نزدیک تر میشی بیشتر ! این چندباری که من اومدم همیشه به یک نحوی از مرحوم بنان یاد شده و یا آهنگ الهه ناز رو یکی پخش کرده یا اینکه دو سه نفر بعد از اینکه خوب مست کردند خوندند ، یکی دو بار هم یک ایرانی که اسمش سعیده ( بر حسب اتفاق هم مسیر بودیم ، تقریبا باهاش دوست شدم و دنبال اینم که همیشه باهاش چک کنم که اگر میاد ایران با هم بیایم) با ساز دهنی می زنه !

نمی فهمی چطور می گذره ، زود و خوب تا اینکه پروازت می شینه :

 

وقتی میبینی که یکدفعه روسری ها جلو میاد ، از همه چی بدت میاد ، از این دروغ و دورویی !  وقتی مامور یک نگاه به پاسپورتت می کنه یک نگاه به خودت الکی یک ذره باهاش ور می ره و چکس می کنه و یک لبخند تصنعی می زنه و می گه خوش اومدین ، بفرمایید ، بغض گلوت رو می گیره ! یک چندتا حاج آقا هستند که ازت می پرسند چی داری ، جوابشون رو می دی ، می گند براچی رفته بودی جواب می دی ، با مهربونی می گه خوش اومدی :م کم داره گریت می گیره ! اونموقع است که به اون دو حس یک حس پشیمانی کم کم اضافه می شه ، دو سه روز اول بیشتر حس خوشحالی برات جدی هست ، دیگه حس ترس وجود نداره کم کم حس پشیمانی جدی ترین حست می شه !

از اینجا همه دردسرات شروع می شه ، احساس می کنی نه مال اینجایی و نه مال اونجا !

 

چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن

انگاری اینو رو ژیشونیمون نوشتند

که سفر تقدیر ماست واسه همیشه

ما همینیم جنگل بدون ریشه !

 

+ نوشته شده در Sat 13 Sep 2008ساعت 10:39 AM توسط نیما |

 

بی هیچ تحمل

هوا می خواهم

بی هیچ کتمان

در این هوای بارانی

تو را می خواهم

بی هیچ تحمل کتمان

***

چه بغض بسته ای ست تمنا

در این زمین کویری ترک خورده

چه جان خسته ای ست در من

در این بی کرانۀ ابری .

 

+ نوشته شده در Mon 8 Oct 2007ساعت 10:11 AM توسط نیما |

 

        مثل گریه به خاطر یک چی؟

        وسط خنده داری ِ غم ها

        مثل غمگینی خود ارضایی

        جلوی چشم گیج آدم ها

 

        مثل می خواهمی که می خواهم

        مثل برگشتن ِ من از « هرگز»

        در سرم مردن ِ دو تا نقطه

        در سرم مردن ِ دو تا قرمز

 

       خیسی ات از لباس زیری که

       عشق را ذرّه ذرّه حل کرده

        توی تنهایی ِ من از خوابی

        که پتوی ترا بغل کرده

 

        لمس ِ دیوارهای نامرئی

        درک یک اتفاق پیچیده

        گریه ی بچّه ای خیالی که

        وسط زن... و مرد خوابیده

 

        حسّ ِ بی اعتمادی مردی

        که به من می رسی و مأیوسی

        تف شدن توی صورت دنیا

        مثل یکجور فحش ناموسی...

 

        سعی می کرد زندگی باشد

        زور می زد جدا شود از زن

        مثل یک فعل ِ من در آوردی

        که خودش را بصرفد از « بودن » !

 

        فعل ِ دیوانه وارِ بی نقطه

        فعل مستهجن ِ دو مفعولی!!

        زندگی توی نامه ی بی اسم

        بین یک مشت حرف معمولی

 

        بین تصویرهای غمگینی

        که یکی با کمال بی شرمی...

        ...مگسی که به شیشه می چسبم

        مثل رؤیای روشن و گرمی!

 

        مثل شعری که خواستم امّا...

        مثل مردی که در زنی دلسرد 

        زندگی / می کند مرا با عشق

        زندگی / می کند مرا با درد

+ نوشته شده در Mon 24 Sep 2007ساعت 3:20 AM توسط نیما |

من خدا را می بینم

خدا را می بینم که هر روز از پشت پنجره برایم دست تکان می دهد

و با یک لبخند تکراری از پشت قاب به من خیره شده !

گاهی خدا را در حال بازی کردن با کودکان از پشت پنجره می بینم

گاهی خدا را در حالت معاشقه با زن زیبای همسایه می بینم

گاهی صدایش را می شنوم که آوازهای زیبایی می خواند

گاهی می بینم که پای کوبان می رقصد و به همه تبریک می گوید

گاهی خدا را از پشت پنجره سنگ می زنم
گاهی وقتی آنقدر نزدیک می شود که در پیراهنم قرار می گیرد
با یک نعره مستانه او را از خود می رانم
من خدا را می بینم

من خدای را آنگونه که دوست دارم می بینم

گاهی و گاهی ...

+ نوشته شده در Tue 4 Sep 2007ساعت 4:59 AM توسط نیما |

 

 

ما دروغ‌گو هستیم چرا که

 

حقیقتِ دیروز به دروغ فردا بدل می‌شود

 

حال آن‌که نگاشته‌ها ثابت‌اند

 

و ما با نگاشته‌ای از حقیقت زندگی می‌کنیم.

 

عشقی که به دوستم دارم این سال

 

با عشق سال پیش فرق می‌کند

 

اگر چنین نباشد، دروغی بیش نخواهد بود.

 

ولی تکرار می‌کنیم عشق! عشق! عشق!

 

گویی سکه‌ای بوده با بهای ثابت

 

نه چونان گلی که می‌میرد و باز غنچه ای دیگر می دهد.

 

 

دی اِچ لارنس

 

+ نوشته شده در Fri 24 Aug 2007ساعت 7:36 AM توسط نیما |

مشروب ریخت پیکِ ترا / داد

- « کی به کی؟! »

« سیگاری » تو ، قهقهه ی مضحک « نسیم »

- « راستی شراره بچّشو انداخت؟! »

بغض «میم»...

 

قهوه ، کتاب فلسفی و عطر خارجی

و جزوه های درسی سردرد آورش

آن گوشه «آمنه» به جهان فکر می کند

«احمد» به شکل رابطه با دوست دخترش!

 

بوی عرق ، صدای بم ضبط در اطاق

افعال گیج منشعب از خورد و کرد و داد

- « مهری میگن که پرده شو دوخته؟! »

+ نوشته شده در Mon 20 Aug 2007ساعت 7:1 AM توسط نیما |

سلام

اندکی صبر داشته باش اینجا پر خواهد بود از حرفهایی که طعم گس خرمالو می دهد !

 

 

 

+ نوشته شده در Fri 17 Aug 2007ساعت 6:48 AM توسط نیما |