تبليغاتX
بلاگ نوشت

 

بهانه نوشتن این پست ، بحث داغ فیلترینگ بلاگفا و گوگل است ! بامداد دوشنبه در حین خواندن خبرهای روز ، وقتی به یک لغت مجهول رسیدم و تصمیم به جستجوی آن در گوگل گرفتم ، شوکه شدم ! گوگل هم فیلتر شد !

ISP  را به سرعت عوض کردم و دیدم که باز هم با همان صفحه عدم دسترسی مواجه شدم ! واقعا در یک لحظه به جنون رسیدم ! به سرعت به  Gmail  رفتم و دیدم که ببببله ! گوگل هم فیلتر شده ! با استفاده از فیلتر شکن وارد میل باکسم شدم و خبر را دیدم ! ظاهرا اضافه بر گوگل بلاگفا هم فیلتر شد ، بلاگفایی که به تازگی به یک میلیون کاربر رسیده بود ! خبر را چک کردم درست بود ! اینجا بود که به نظرم ایران کشور جالبی آمد :

                                            

این ایران ما هم انصافا کشور جالبی هست !

 

تنها کشور دنیا که با تمام وجود برای بدست آوردن انرژی هسته ای می جنگد ، حتی اگر به بهای تحریم توسط همه دنیا باشد ! در حالیکه هیچ قصد سویی نسبت به این انرژی هسته ای ندارد ، نه بمبی و نه جنگی ( اگرچه باورش برای خودمان هم سخت باشد ! ) هرچقدر هم همه جا قسم می خورد که ما با هیچ کشوری سرجنگ نداریم همه دم خروس را به آن حواله می کنند و هیچ کشوری باور نمی کند که ما راست بگوییم ، گویا که خارجی ها زودتر از ما به دروغ مسئولان پی برده باشند !

 

از نظر موقعیت جغرافیایی و ژئوپلتیکی تقریبا یکی از استثنایی ترین کشورهای دنیاست ، معادن و ذخایر نامتناهی طبیعی داره ولی مردمش یکی از فقیر ترین مردم دنیا هستند !

 

کشوری که با همه وسعتی که دارد یکی از قوی ترین سیستم های اطلاعاتی دنیا را دارد ، ولی با چند هزار امضا امنیتش بر هم می خورد !

 

مردم این کشور انصافا استثنایی هستند ! با وجود اینکه حدود دوازده میلیون جوان بیکار داریم ! تا چند سال دیگر میزان دانشجویان کشور به حدود چهار میلیون می رسه ! و کلی آدم هستند که آرزوی تحصیلات دانشگاهی دارند و برای برآورده کردن این آرزو به کشورهای هند و مالزی و اکراین و آذربایجان می روند !

 

رییس جمهور این کشور در یک انتخابات جنجالی ظاهرا با رای اکثریت مردم انتخاب شد ، تا قبل از اینکه این رییس جمهور رای بیاورد هیچ کس تصور نمی کرد که ایشان رییس جمهور شوند حتی پدر و مادر طرف ! بعد از یکی دو سال کم کم همه از ایشان بدشان می آید ، از انتخاب خودشان !


ظاهرا یک کشور مسلمان هستیم ، ولی کافیه که توی بافت اجتماع باشی اونوقت می بینی که هیچ بویی از هیچ دینی نبرده ایم ، شاید از خیلی از ادیانی که مدعی هستیم که دین نیستند هم بدتریم !

جوانان با وجود همه پتانسیلی که در این کشور دارند به طور کامل سرکوب می شوند ، یک روز به بهانه مانتوی تنگ ، شلوار فاق کوتاه ، مدل مو ... !


شدیدترین فشارهای جامعه به زنها می آید ولی
 اکثرا از حقوق خود راضی هستند !

 

ایران بی شک جالبترین کشور دنیاست !

 

ایران را با همه این مشکلاتش دوست دارم ، شاید بخاطر اینکه همه ایران مشکلات نیست ! وطن من پراست از زیبایی ، پر از غرور ... شاید همه اینها که گفتم تنها نیمه خالی لیوان باشد ولی دلیل بازگو کردن این نیمه خالی ، دردناک بودن خالی بودن این نیمه هست شاید همه مشکلات ایران و ایرانیان از خالی بودن این نیمه نشات گرفته است !

 

 

 

 

+ نوشته شده در Thu 20 Sep 2007ساعت 4:33 AM توسط نیما |

 

 


بهانه‌اند لباسها. به حالتي
گوناگون در مي‌آيم هر روز.
اگر حس مي‌كنم راهبه‌ام، در عصر
بانويي پ‍ُر از جواهرم، و بعد باز مي‌گردم به عمقم
اي كاش براي چهره نيز مي‌توانست همچنین باشد، اما همچو دلقك‌ِ نمايشگاهم.
گاهي دستم نقابي شاد
نقاشي مي‌كند و گاهي هولناك

 

ماريا لوئيزا ا‌ِسپازياني

+ نوشته شده در Sat 15 Sep 2007ساعت 4:32 AM توسط نیما |

کمپین یک میلیون امضا و مصائب فعالان حقوق زنان :

متن زیر را می خواستم توی پیوند روزانه لینکش کنم ، ولی می ترسیدم که خوانده نشه برای همین ترجیح دادم به عنوان پست روزانه بگذارمش :

 

تا به حال برايتان پيش آمده که نور سفيد و تند فلش دوربين عکاسي چشمهايتان را بيازارد؟ لحظه اي، ضربتي و عميق. اگر حواسمان به هر جاي ممکن و ناممکني مشغول باشد، فلش دوربين تمرکز را به هم مي زند و مجبور مي کند تا به لنز کوچک دوربين خيره شويم اما پس از دو ثانيه و پس از ثبت تصوير موردنظر، سوزش چشمان به کلي فراموش مي شود. زندگي ما نيز چنين است. از دردها چشممان مي سوزد اما بعد فراموش مي کنيم. شايد مردان دادگاههاي فعالان کمپين يک ميليون امضا نيز اين دردها را فراموش کرده اند. شايد هم اصلا نديده اند چرا که خود آنان يکي از فلش هايي بودند که چشم انسانها را آزردند. انسانهايي که به آنان پناه آوردند.

فلش اول:

مرد جوان بر اساس توافقي که با همسرش کرده، هنگام تعيين محضر خانه براي اجراي صيغه عقد ازدواج، با محضر دار صحبت مي کند که تمام شروط ضمن عقد را رعايت کند و کليه حقوق مطرح شده در آن شروط را به همسرش دهد. محضر دار مي پذيرد و روز عقد فرا مي رسد. خطبه عقد جاري مي شود و در آن حرفي از شروط ضمن عقد به ميان نمي آيد. دختر جوياي ماجرا مي شود که محضر دار مي گويد: "شگون ندارد. ما تنها حق سفر و حق تحصيل را مي پذيريم." دفتر شلوغ است و مهمانها بسيار. جاي چانه زدن نيست. محضر دار نيز اين را مي داند. خطبه جاري مي شود.

فلش دوم:

پيرزن به سان ابر بهار اشک مي ريزد. چه تلخند اين اشکها. غم، خشم، ضعف را مي توان در اين مرواريد هاي ريز ديد. غمگين از دوري فرزندش است. خشمگين است که چرا دامادش اجازه نمي دهد، دختر چند خيابان اينطرفتر به ديدار مادرش بيايد و احساس ضعف مي کند که چرا نمي تواند حق خود و دخترش را از مرد نامرد پس گيرد. اشک مي ريزد و به جان پسرانش غر مي زند که چرا به دامادش گفتند بالاي چشمت ابروست تا بهانه کند. ديگر ده سالي مي شود که دختر و نوه هايش را از آن سوي خيابان مي بيند. از کنار هم رد مي شوند بي آنکه حتي به هم سلام کنند. تنها نگاههاي تلخشان است که در ميان نگاههاي مردم حلقه مي زند. دختر طلاق نيز خواست اما مرد نا مرد بچه ها را گروگان گرفت. قاضي هم به اين خانواده پناه نداد و گفت: "زندگيت را بکن." دختر به مرگ تدريجي ادامه داد.

فلش سوم:

مرد جوان با تازه عروسش به محضر خانه ديگري مي روند و تقاضا مي کنند که مابقي شروط ضمن عقد را به زن بدهند. اين بار محضردار مي گويد: "اکنون که خطبه عقد جاري شده، ديگر شروط ضمن عقدي در کار نيست. کار از کار گذشته است." دختر قانون رو مي کند. ابلاغيه قوه قضاييه نشان مي دهد و کارت خبرنگاري بر روي ميز مي گذارد: "پس با من مصاحبه اي مي کنيد و از دلايل و منطقتان براي رد ابلاغيه قوه قضايه مبني بر قانوني بودن شروط ضمن عقد مي گويد." هول برش مي دارد: "آخر اين شروط زندگي ها را از هم مي پاشد. پسران جوان چه گناهي کرده اند که گول دختران را مي خورند!"

مرد جوان اعتراض مي کند که: "يک سکه طلا بيشتر مهريه اين خانوم نيست که امروز هم مي توانم آن را پرداخت کنم. چه نيرنگ و حيله اي مي تواند در کار باشد؟ اينکه حقوق هر دوي ما برابر باشد چه مکري در بر دارد؟ "

محضر دار کماکان بر حرف خود ايستاده و مي گويد:" نه جوان! شما خاميد و اسير افکار روشنفکرانه شده ايد! نمي دانيد با خود چه مي کنيد!من نمي توانم شاهد بدبخت شدن شما باشم. مگر آنکه خود ضمانت زندگي خودتان را بر عهده بگيريد!!"
آني است که دستان دختر به دور گردن محضر دار حلقه شود. "مگر کسي از شما ضمانت خواست؟ !!"
با چه بدبختي محضر دار راضي مي شود و کليه شروط را که اينک نام وکالت دارد، به دختر مي دهد.

فلش چهارم:

در سايت کمپين يک ميليون امضا از غم مادري نوشته شده که دختر و نوه هايش را مدتهاست نديده و يک بار که دختر پنهاني براي ديدار مادرش آمده، به شدت کتک خورده است. از قول مادر مي نويسد که تقاضاي طلاق فرزندش را به دادگاه تقديم کرده اما قاضي توصيه کرده که "به دخترت بگو زندگي اش را بکند. کسي که براي اين حرفها طلاق نمي گيرد!"
حرفهايي که قاضي از آنان ياد مي کند، ضرب و شتم و گروگانگيري بچه هاست. اين بار نيز مرد قانون بر ناحقي پافشاري مي کند.

فلش پنجم:

مرد پا به سن گذاشته و از بنيه خوبي برخوردار است. دخترش را مي زند. بر سر هر بهانه اي او را کتک مي زند و اين را حق خود مي داند. روزي که مادر براي طلاق به دادگاه رفت، دختر نيز به عنوان شاهد و شاکي در دادگاه حاضر شد. قاضي بر سر دختر نوجوان 19 ساله فرياد زد: "من اگر دختري مثل تو داشتم، مي کشتمش. از پدرت شکايت مي کني؟ "

دختر که تصور ديگري از قاضي داشت و اين عنوان را برازنده يک مرد عادل مي دانست، پس از مکثي که از شوک خارج شد، گفت: "دختر شما هم اگر پدري مثل اين مرد داشت، آرزو مي کرد مي توانست بکشدش."
قاضي ديگر هيچ نگفت هرچند در روند حکمش نيز تغييري نداد.

فلش ششم:

"گيس بريده" داستان دختري است که پدري شکاک و متعصب دارد با خانواده پدري که مرد را به استفاده از ضرب و شتم براي تربيت دختر تشويق مي کنند. دختر پس از مدتها، از پدرش به دادگاه شکايت مي کند. قاضي حرف دختر را باور نمي کند تا اينکه خود با يکي از صحنه هاي خشونت وي روبرو مي شود و پس از آن با همکار ديگرش به شور مي نشيند. مکالمه اين دو قاضي که تنها به پشتوانه طول درمان پزشکي قانوني، قدرتمند است به نتيجه جالبي منجر مي شود.

دو همکار به اين نتيجه مي رسند که تعداد دختراني که در اين شرايط به قانون پناه مي آورند بسيار اندک است و اگر امروز به اين دختر کمک نکنند هيچ معلوم نيست که فردا خبر قتل وي توسط پدرش و يا خود کشي اش را در روزنامه نخوانند. همچنين اين احتمال را هم مي دهند که در جمع دختران فراري ديده شود. در نتيجه پدر به زندان محکوم مي شود. البته به اين دليل که فيلم است. چرا که تصور فيلمنامه نويس هم از قاضي، يک مرد عادل است.

حرف آخر

به تازگي دو نفر ديگر از فعالان کمپين يک ميليون امضا به حبس محکوم شده اند و گويا اين روند کماکان ادامه دارد. هيچگاه مشخص نشد چرا مردان قوه قضاييه به جاي تصورشان در خصوص براندازي دختران و پسران ايران با جمع آوري امضا، اين خاطرات خود را مرور نمي کنند. هر يک از آن مردان مي توانند صدها نمونه از اين دست را رو کنند. چرا يک لحظه به خود نمي گويند تلاش امروز اين بچه ها همان فرياد آنهاست. به جرات مي توان گفت هر خانواده اي در ايران امروز، دستکم يک تجربه از سورفتارهاي نامردان را در ميان اقوام خود ديده است. نابرابري حقوق زن و مرد، حکايت تازه اي نيست. نيازي به آموزش و تحريک ندارد. يک نگاه به دور و اطراف کافي است براي يافتن حداقل يک نمونه. از هر خط اين روايتها، دردي مي بارد. مي توان کتک زد اما نمي توان جلوي فريادش را گرفت. کتک، بي عدالتي درد دارند. درد نيز فرياد دارد. فرياد نيز صدا. اين يک قانون است نمي توان تغييرش داد.

قضات امروز يادشان رفته دختراني را که از هراس پدران و شوهرانشان به آنان پناه آوردند؟ فراموش کردند که به هر کدامشان چگونه پاسخ دادند. نديدند روزهايي را که دفاتر اسناد رسمي که زير نظر قوه قضاييه مشغول به کارند، براي تفاوقي بين طرفين چگونه بر ناعدالتي خود اصرار کردند. نپرسيدند که چرا آنان خود را مسئول سعادت دامادها مي دانستند و عروسها نه؟ !

 

+ نوشته شده در Mon 10 Sep 2007ساعت 3:40 AM توسط نیما |

من خدا را می بینم

خدا را می بینم که هر روز از پشت پنجره برایم دست تکان می دهد

و با یک لبخند تکراری از پشت قاب به من خیره شده !

گاهی خدا را در حال بازی کردن با کودکان از پشت پنجره می بینم

گاهی خدا را در حالت معاشقه با زن زیبای همسایه می بینم

گاهی صدایش را می شنوم که آوازهای زیبایی می خواند

گاهی می بینم که پای کوبان می رقصد و به همه تبریک می گوید

گاهی خدا را از پشت پنجره سنگ می زنم
گاهی وقتی آنقدر نزدیک می شود که در پیراهنم قرار می گیرد
با یک نعره مستانه او را از خود می رانم
من خدا را می بینم

من خدای را آنگونه که دوست دارم می بینم

گاهی و گاهی ...

+ نوشته شده در Tue 4 Sep 2007ساعت 4:59 AM توسط نیما |

نمایش آغاز می شود ، دیگر خبری از تیرهای مشقی یا رنگ های مصنوعی نیست ، در این نمایش همه چیز زنده است ! درست مثل من و مثل تو !

 

 

پرده اول :

یک نفر پشت میکروفون دیوانه وار فریاد سر داده ، و همه مردم برایش هورا می کشند ! کلی شعارهای مختلف برایش سر دادند ! اون بنده خدا جو می گیردش ، شروع می کنه به دادن استادیوم و دانشگاه ، بازهم مردم هورا می کشند که خوشبختانه دانشگاه و استادیوم داریم ! دوباره جو می گیردش ، شروع می کنه به دادن مترو و مونوریل ! صدا به اوج رسیده همه ذوق زده شدن ! حالا وقت مانور تبلیغاتی دادنه ! شروع می کنه به فحاشی به شرق و غرب ! مردم که از داشتن استادیوم و دانشگاه و مترو ومونوریل ذوق شدن ، کلی برای این فحاشی ها هم هورا می کشند ! همه چی خوب است ، مردم همه یک دست هستند و همه مشوق ؛ چه چیزی بهتر از این . خدا را باید هزاران بار شکر کرد !

 

 

پرده دوم :

هفت هشت ماه از اون روز گذشته ، فقر بیداد می کند ، اینجا یکی از بزرگترین میادین گازی ایران است ، یک تکه جواهر در دل کویر ! میلیاردها دلار در این سرزمین خفته است ! هیچ خارجی در این محل دیده نمی شه ، همه کارگران ، مهندسان ، مدیران همه و همه ایرانی هستند و اکثرا بومی ! گرمای هوا غیر بومیان را از پای می اندازد ! تقریبا هفت هشت ماه از اون همه هیاهو و هورا سپری شده ، ظاهرا همه اون آدمها عوض شده اند ! نزدیک سه چهار ماه میشه که حتی پیمانکارها نیز عوض شده اند و همه متخصصان داخلی جایگزین شده اند ! خوشبختانه شاخص های اشتغالزایی رو به بهبود است ! حدود چهار ماه است که یک ریال هم حقوق نگرفته اند ، بعد از چهار ماه ابلاغ شده که تا دوماه دیگر از حقوق خبری نیست ، هر کی که مشکل داره از فردا لباس کارش رو تحویل بده ! کلی نگاه که به زمین خیره شده ، مسن ترینشون سی و چند سال سن داره ! میگه مهندس شیمی هست و از یک دانشگاه خیلی معتبر مدرک گرفته ! بومی هستش ، تقریبا شش سال هست که اینجا کار می کنه ! جز با سابقه ها حساب میشه ! خونشمون همون حوالی هست ! بچه جنوبه ! میگه دو سه سال هست که حقوقش در حد پول خورد و خوراکشه ! میگه تا بیست سال دیگه به ازدواج اصلا فکر نمی کنه و عاشق دختر خالش بوده که پارسال توی یک تصادف مرده ! خیلی دلش پره !

 

 

پرده سوم :

 انرژی هسته ای ، رفت و آمد همان آقا به ونزوئلا و سوریه و بلاروس ! تشکیل چهارضلعی بدبختی و فلاکت ، آژانس ، شورای امنیت ، بحران عراق ، گروه عبدالمالک ریگی ، گروگانگیری ، ترس و وحشت ، پرواز مداوم هواپیماهای جنگی در آسمان ایران ، صدای پای چکمه پوشان ، صدای چندش آور رگبار ! خرید چند صد میلیارد دلاری اسلحه توسط اعراب ، اعلام برنامه شروع به غنی سازی توسط عربستان ، اعلام روسیه به طلبکاری از ایران و عدم بهره برداری از نیروگاه بوشهر تا دو سال دیگر و نهایتا دیپلماسی فعال !

 

 

پرده چهارم :

جوانی رو به مردم ایستاده ؛ دوباره همان گروه با فریادهای بلند هورا می کشند ، صدای نعره های بلندی که شبیه به صلوات هست در محل طنین انداز شده ، یک چشم بند به جلوی چشمانش می بندند و ده دقیقه بعد لاشه اش به بالای جرثقیل آویزان است و مردم هر کدام به یک سو می روند ، هیچ کس در آن جمعیت نمی دانست که جرم این جوان چیست و صدای ضجه های پدر و مادرش در میان نعره ها و هیاهوی مردم تنها به صورت یک زمزمه به گوش می رسید !

 

 

پرده پنجم :

دخترک زیر مشت و لگد پدر معتادش له می شود ! قدم به بیرون از خانه می گذارد و به سمت هدفی نا مشخص می دود ، آنقدر می دود که کم کم زمین و زمان به دور سرش شروع به چرخیدن می کند !

دخترک باز هم می دود ، گویا از تقدیر خود فرار می کند ! صدای نور ماشین ها آزارش می دهد ، و صدای بوق ماشین ها ! یک ماشین مدل بالا جلویش می ایستد ، از توی آینه پسرک هیکل دختر را برانداز می کند ! بعد کم کم دنده عقب می گیرد و می آید جلوی دخترک می ایستد !

دخترک به فکر فرو می رود ، به هم خوابه امشب و برانداز مدل ماشین ، قیمت و ...

دخترک در تاریکی گم می شود ، در تاریکی غرق می شود !

 

 

پرده ششم :

بند ۲۰۹ ، گروه گروه جوانانی که وارد می شوند ، از حامیان حقوق بشر ، خبرنگاران ، پزشکان ، روحانیون ، اساتید دانشگاه ، دانشجویان ، زنان و مردان . همگی با همه ویژگی های متفاوتی که دارند در یک خصلت کاملا مشترک هستند ، همگی عنصرهای کاملا ناخودی هستند . عناصری که نبودنشان بهتر از بودنشان است و بندی که گویا به وسعت همه ایرانیان است ، و می تواند همه و همه را در خود بگنجاند ! بندی که گویا همان گربه بزرگی است که حصارهای شیشه ای به عنوان مرزهای آن شناخته شده است !

 

 

پرده آخر :

صدای خمپاره و موشک ، دوباره ضجه مادران و دخترکان ، بلندگوهایی که شبانه روز دروغ پخش می کنند ، تملق و تحسین ، وطن فروشانی که روزانه نفت را با فقر معامله می کنند ، ناراضیانی که روزانه مرگ خود را مرور می کنند ، پرده آخر به وسعت همه دنیا ؛ همه و همه را در خود می بلعد منی که این نوشته را می نویسم و تویی که آن را می خوانی !

 

+ نوشته شده در Tue 28 Aug 2007ساعت 6:37 AM توسط نیما |