تبليغاتX
بلاگ نوشت

نبودم ، خیلی وقت بود نبودم ! نه نوشته ای نه بلاگی !

در دوری مطلق از نوشتن و خواندن سپری کردم ! من نبودم !

به اندازه تمامی لحظاتی که تو در کنار من بودی ولی من غافل از بودنت یکسره فریاد می زدم من هستم ولی تویی که نیستی ! من نبودم !

درست مثل اولین لحظه که تو آمدی ونگاهم کردی ، ولی من روی از تو برگرداندم و سالها حسرت یک لحظه نگاه مجدد تو را خوردم !

من نبودم ، ولی تو هم نبودی !

اصلا باور کن هیچکدام از ما نیستیم ! اگرهم هستیم دوست داریم که نباشیم !

دوست داریم کسی ما را به حساب نیاورد !

دوست داریم مثل مترسکانی که ایستاده خوابیده اند ، خواب باشیم !

من و تو ، آری هر دوی ما گریزانیم ! از بودن ، نبودن ! از شدن و نشدن !

ما همه عمرمان را خوابیم ! درست مثل زمانی که در عمق خواب ، صدای بلند اذان صبح را می شنوی ، سرت رو زیر پتو می بری و چشمات رو محکم تر می بندی ! که هی فلانی من خوابم !
داری توی شک غوطه می خوری ولی می گی من خوابم !

چشم هات رو به همه چی می بندی ! خب خوابی !

برایمان مهم نیست که فقر با همسایه ما چه می کند !

برایمان مهم نیست که فلانی که دیروز بود امروز کجاست !

اصلا حتی ! برایمان مهم نیست که بر سرما چه می آید !

ما همیشه منتظر بوده ایم که یکی از راه برسد و همه چیز را درست کند !

همیشه به دنبال منجی بوده ایم !

برایمان مهم نیست که چه می سازیم و چه ها را ویران می کنیم !

برایمان دیگران مهم نیستند ! برایمان خودمان و فقط و فقط خودمان مهمیم !

نه حتی آنقدر کوته فکریم که منافع خودمان را هم نمی فهمیم !

ما عاشق دیدن فیلم های روزمره هستیم !

عاشق دیدن مسابقات فوتبال !

عاشق خواندن کتاب های داستان و رمان ! ما حالمان از فیلم های مستند به هم می خورد !

از شنیدن تفاوت های دین زرتشت و اسلام خسته شده ایم !

با اکراه کامل از جلوی کتاب های جامعه شناسی یا مدیریت و اقتصاد رد می شویم !

ما حال و روزمان خیلی خراب هست ، چون خودمان هم نمی دانیم حالمان خراب هست !

تازه اگر در اعماق ذهنمان احساس کنیم حالمان خراب است ، نمی دانیم که به کجایمان بیشتر فشار آمده است ؟!

تنها دغدغه ما شده خریدن فلان مارک لباس ، فلان برند نوت بوک ، فلان مدل مو ، خریدن عینک مد روز ، ارتقا مدل ماشین ، خریدن یا اجاره کردن خانه حتی دو متر بالاتر ، رفتن به بهترین آرایشگاه و هزار مزخرف دیگه !

ما اصلا نمی خواهیم بفهمیم ! که ما را چه شده ؟

در این بیست و هفت هشت سال چه بر سر ما اومده ؟

ما اصلا نمی فهمیم ! دقیقا در همین زمانی که ما ( همه ما ) نمی فهمیم خیلی ها هستند که چند ده کیلومتر اونورتر (از این گربه سیاه !) خوب زندگی می کنند ، چون می فهمند ! و ما هم چنان در نهایت حماقت خود غوطه می خوریم !!! ...

+ نوشته شده در Tue 13 Nov 2007ساعت 7:11 AM توسط نیما |