برای رفتن ثانیه شماری می کردم ، از چندین هفته قبل چمدانهایم را بسته بودم ! لحظه موعود فرا رسیده بود . هفته آخر خیلی دویده بودم . از این که داشتم بی خبر می رفتم لذت می بردم ! فقط بستگان درجه یک خبر داشتند ، خیلی هایی که دوست داشتم رو خبر نکرده بودم ! سوار ماشین شدیم ، یک چمدان بیشتر نداشتم و یک کیف کوله ، به نظر می رسید که کم بار دارم ! می خواستم سبکبال از اینجا دل بکنم ... خیالم راحت بود ! نفهمیدم کی بود که میدان آزادی جلوی رویم سبز شد ، یک بغض عجیبی به دلم رخنه کرد ! ولی یک امید عجیب بر آن بغض غلبه کرد و نفهمیدم کی به فرودگاه امام خمینی رسیدیم ! زمان سریع سپری شد ؛ خیلی سریع ! تا به خودم اومدم دیدم هواپیما به دور شهر تهران می چرخد . اونموقع بود که اولین تردید به دلم راه پیدا کرد ! از اونروز بیشتر از یک ماه می گذره ! الان به جای آپ کردن از تهران رفتم خونه یکی از دوستام تو اورنج کانتی تا این آپ رو بذارم اینجا . الان دو سه هفته ست که تازگی فرنگ برام تبدیل به یک حس شدید هوم سیک بودن شده . دلم برای همه بچه ها تنگ شده ، دلم برای هات چاکلت ولیعصر برای هات چاکلت قیطریه تنگ شده ! دلم برای روندن تو ترافیک مسخره اتوبان صدر تنگ شده . دلم برای دیدن مزخرافات رییس جمهور و بعد اومدن و اینجا رو آپ کردن تنگ شده . دلم برای همه شماهایی که بودید اگر چه من نبودم تنگ شده ! دلم برای دانشگاه رفتن و هزارتا مزخرف دیگه تنگ شده ! من به شدت هوم سیک شدم ! من دلم برای اتاقم ، برای پی سی م برای هماسیه ها برای همه تنگ شده !
+
نوشته شده در Tue 6 May 2008ساعت 0:37 AM توسط نیما
|
