مي توانيم به ساحل برسيم
اندهت را با من قسمت كن
شاديت را با خاك
و غرورت را با جوي نحيفي كه ميان سنگستان
مثل گنجشكي پر مي زند و مي گذرد
اسب لخت غفلت در مرتع انديشه ما بسيار است
با شترهاي سفيد صبر در واحه تنهايي
مي توانيم به ساحل برسيم
و از آنجا ناگهان
با هزاران قايق
به جزيره هاي تازه برون جسته مرجان
حمله ور گرديم
تو غمت را با من قسمت كن
علف سبز چشمانت را با خاك
تا مداد من
در سبک زار كوير كاغذ
باغي از شعر برانگيزد
تا از اين ورطه بي ايماني
بيشه اي انبوه از خنجر برخيزد
+
نوشته شده در Fri 19 Sep 2008ساعت 9:39 PM توسط نیما
|

باران می خواهم بی هیچ تحمل هوا می خواهم بی هیچ کتمان در این هوای بارانی تو را می خواهم بی هیچ تحمل کتمان *** چه بغض بسته ای ست تمنا در این زمین کویری ترک خورده چه جان خسته ای ست در من در این بی کرانۀ ابری . بعد از صد روز اومدم اینجا که بنویسم ! بعد از این همه مدت دوری از اینجا ، نوشتن دوباره برام سخت شده ! مدام این سوال در ذهنم نقش می بنده که چی باید بنویسم و اصلا چرا باید اینجا بنویسم ؟ این یکی از چالش هایی هست که همیشه باعث بستن یک بلاگ میشه ، به جز سایر چالش ها که شامل خسته شدن از یک ریتم خاص نوشتن یا از محیط بلاگ و غیره بوجود می آید . اینکه الان دارم اینجا می نویسم دلیلی بر حل این چالش ذهنی نیست ، بلکه فقط بازگو کردن یک حس است که این روزها مثل خوره افتاده به جونم : حس عجیبیه ، وقتی همش دوست داری از خونت فرار کنی ، وقتی هم که میای خونه می بینی این خونه رو دوست نداری ! خیلی بد قضیه رو گفتم . شاید واسه آشفتگی زیاد ذهنم یا دور بودن بیش از حد از محیط وبلاگی است ، می خواستم بگم که وقتی میای ایران به فرودگاه که می رسی کاملا احساس غربت می کنی ! سفر بازگشت به ایران اینطوری شروع میشه : جذاب ترین اتفاق برات توی فرودگاه میفته زمانیکه می خوای آخرین پروازت رو به سمت تهران داشته باشی ، وقتی یک نفر میاد بغلت می شینه و بهت می گه سلام ، مهم نیست کی باشه یا چی کاره باشه ، بی اختیار احساس دوستی شدید بین شما ایجاد میشه ! کم کم همه ایرانی ها می رسند ، جلوی گیت می بینی یک ائتلاف بسیار محکم ایرانی بوجود اومده ، توی چشمای همه دو حس متفاوت رو در کنار هم میبینی ، خوشحالی و ترس ! تقریبا اینجا زیباترین جای غربته ، همه با هم دوستند ، البته اگر از بیست دقیقه ایرانی بازی مردم صرفنظر کنی ! یک اتفاق خیلی جالب می افته که فقط مخصوص پرواز هایی با مقصد ایرانه ! پشت گیت خروجی قیامته ، هرکسی سعی می کنه زودتر خودش رو به هواپیما برسونه که یک جا برای ساک دستیش پیدا کنه ، ماشالا هرکی حداقل دو تا ساک دستی داره ، سه چهار تا هم کیسه ! سر جمع میشه 10-20 کیلو بار اینقدرم ازدحام جمعیت هست که مامورها اصلا نمی تونند بازدید کنند ! لحظه سوار هواپیما شدن بسته به پرواز ایرلاین شما متفاوته ( از اونجایی که من تجربه ایران ایر رو ندارم از این لحظه صرف نظر می کنم ) همیشه یک ایرانی ضد حال تو جمع وجود داره ، که چپ چپ می پادت و جرات نمی کنی نه حرف سیاسی بزنی نه بخندی نه دست از پا خطا کنی ، ولی تو به همه اینها بی توجهی دلیلش هم همون حس خوشحالیته ، هرچی به تهران نزدیک تر می شی حس ترست جایگزین خوشحالیت می شه ! نکته خیلی جالب اینه که وارد هواپیما که میشی یواش یواش معنی غیرت و حجاب رو می فهمی و هرچی به تهران نزدیک تر میشی بیشتر ! این چندباری که من اومدم همیشه به یک نحوی از مرحوم بنان یاد شده و یا آهنگ الهه ناز رو یکی پخش کرده یا اینکه دو سه نفر بعد از اینکه خوب مست کردند خوندند ، یکی دو بار هم یک ایرانی که اسمش سعیده ( بر حسب اتفاق هم مسیر بودیم ، تقریبا باهاش دوست شدم و دنبال اینم که همیشه باهاش چک کنم که اگر میاد ایران با هم بیایم) با ساز دهنی می زنه ! نمی فهمی چطور می گذره ، زود و خوب تا اینکه پروازت می شینه : وقتی میبینی که یکدفعه روسری ها جلو میاد ، از همه چی بدت میاد ، از این دروغ و دورویی ! وقتی مامور یک نگاه به پاسپورتت می کنه یک نگاه به خودت الکی یک ذره باهاش ور می ره و چکس می کنه و یک لبخند تصنعی می زنه و می گه خوش اومدین ، بفرمایید ، بغض گلوت رو می گیره ! یک چندتا حاج آقا هستند که ازت می پرسند چی داری ، جوابشون رو می دی ، می گند براچی رفته بودی جواب می دی ، با مهربونی می گه خوش اومدی :م کم داره گریت می گیره ! اونموقع است که به اون دو حس یک حس پشیمانی کم کم اضافه می شه ، دو سه روز اول بیشتر حس خوشحالی برات جدی هست ، دیگه حس ترس وجود نداره کم کم حس پشیمانی جدی ترین حست می شه ! از اینجا همه دردسرات شروع می شه ، احساس می کنی نه مال اینجایی و نه مال اونجا ! چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن انگاری اینو رو ژیشونیمون نوشتند که سفر تقدیر ماست واسه همیشه ما همینیم جنگل بدون ریشه !
+
نوشته شده در Sat 13 Sep 2008ساعت 10:39 AM توسط نیما
|
