يك بعدازظهر شيرين زمستان كارلو بتوكي بالاخره انتخابات مجلس هم به خیر و خوشی تموم شد ، صلوات ! درباره این انتخابات دو نظر وجود داشت ( البته در جبهه دمکراسی خواهی ایران ) ، و از آنجایی که هر دو می توانستند نظر درستی بدند ، من هیچ کدوم از این دو حالت رو تبلیغ نکردم ! و این پست رو بعد از انتخابات می نویسم ! حالا که همه یا رای دادید و در معامله با خدا بهشت رو گرفتید یا اینکه مثل من بیچاره جهنمی شدید ! دسته اول کسانی بودند که می گفتند باید با همین امکانات حداقل هم جنگید و نگذاشت مجلس یکدست بشود ، حتی یک نفر نماینده هم اگر وارد مجلس بشود بهتر از هیچی است ! خب دلیلی برای رد نظر اونها نداشتم !( اگر چه الان دارم ) ولی دسته دوم (که من از موافقان اون هستم !) که می گند که برگزاری انتخابات دمکراتیک شرط انتخاب دمکراتیک است ، از اونجایی که به لطف وزارت کشور و شورای نگهبان هیچ نشانه ای از دمکراسی پیدا نکردیم ، و می توان نتایج را از همین الان پیش بینی نمود ، پس شرکت در انتخابات نتیجه ای جز مشروعیت دادن به حکومت و حرکات قهقرایی دولت ندارد ، پس بهتر بود که رای نمی دادیم ! نشانه آن هم آخرین لیست اعلام شده از رای آورندگان در تهران است ! 30 نفر اول همه از طرفداران دولت و از 30 به بعد اصلاح طلبان یا اصولگرایان منتقد دولت هستند ! البته خیلی دارم سعی می کنم که قبول کنم تقلبی رخ نداده ولی به من حق بدید که نتوانم قبول بکنم که از 621 هزار رای حداد عادل 267 هزار رای و مجید انصار 100 هزار رای بیاورد ! پس این وسط حدودا 300 هزار رای گم شده است ! چون همانطور که می دانید در تهران مردم فقط به لیست ها رای می دهند نه به اشخاص ! حالا باز می توان به شورای نگهبان امید داشت ! شورایی که شش ساعت قبل از انتخابات عیسی کلانتری نامزد اصلاح طلبان را تایید صلاحیت کرد ! انصافا این گره کور بد جوری به هم تنیده است ! متاسفم ولی کم کم باید قبول کنیم که دمکراسی یک لغت دست نیافتنی برای ما شده است ! پیشاپیش فرا رسیدن نوروز باستانی ( یگانه یادگار نیاکانمان ) را به تک تک شما دوستان تبریک می گویم و آرزومند بهترین ها در سال آینده برای شما هستم . نیما
يك بعدازظهر شيرين زمستان، شيرين
براي اين كه نور تنها چيزي بود
كه تغيير نمييافت، نه سپيدهدم بود نه غروب، ناپديد شدند افكارم مثل پروانههاي
بسياري كه ناپديد شدند، پروانههاي كه
در باغهاي سرشار از گل سرخ
زندگي ميكنند آنجا، خارج از دنيا.
مثل پروانههاي بينوا هستند، مثل آن
بيشمار پروانههاي ساده بهار
كه بر روي كرتها پرواز ميكنند زرد و سفيد،
سبك و زيبا رفتند،
چشمان متفكرم را دنبال ميكردند،
هرچه بيشتر اوج ميگرفتند بدون خستگي.
تمام شكلها همزمان پروانه
ميشدند، در اطراف من
ديگر هيچ چيز متوقف نبود، نور مرتعش
دگر دنيايي لبريز كرده بود وادي را
كه من از آن ميگريختم، و فرشتهاي
با صداي جاودانياش آواز ميخواند
و مرا به درگاه تو ميبرد ...
+
نوشته شده در Sat 15 Mar 2008ساعت 8:30 PM توسط نیما
|
