تبليغاتX
بلاگ نوشت - که سفر تقدیر ماست واسه همیشه!

 

باران می خواهم

بی هیچ تحمل

هوا می خواهم

بی هیچ کتمان

در این هوای بارانی

تو را می خواهم

بی هیچ تحمل کتمان

***

چه بغض بسته ای ست تمنا

در این زمین کویری ترک خورده

چه جان خسته ای ست در من

در این بی کرانۀ ابری .

 

بعد از صد روز اومدم اینجا که بنویسم !

بعد از این همه مدت دوری از اینجا ، نوشتن دوباره برام سخت شده ! مدام این سوال در ذهنم نقش می بنده که چی باید بنویسم و اصلا چرا باید اینجا بنویسم ؟ این یکی از چالش هایی هست که همیشه باعث بستن یک بلاگ میشه ، به جز سایر چالش ها که شامل خسته شدن از یک ریتم خاص نوشتن یا از محیط بلاگ و غیره بوجود           می آید . اینکه الان دارم اینجا می نویسم دلیلی بر حل این چالش ذهنی نیست ، بلکه فقط بازگو کردن یک حس است که این روزها مثل خوره افتاده به جونم :

 

حس عجیبیه ، وقتی همش دوست داری از خونت فرار کنی ،  وقتی هم که میای خونه می بینی این خونه رو دوست نداری ! خیلی بد قضیه رو گفتم . شاید واسه آشفتگی زیاد ذهنم یا دور بودن بیش از حد از محیط وبلاگی است ، می خواستم بگم که وقتی میای ایران به فرودگاه که می رسی کاملا احساس غربت می کنی !

سفر بازگشت به ایران اینطوری شروع میشه :

جذاب ترین اتفاق برات توی فرودگاه میفته زمانیکه می خوای آخرین پروازت رو به سمت تهران داشته باشی ، وقتی یک نفر میاد بغلت می شینه و بهت می گه سلام ، مهم نیست کی باشه یا چی کاره باشه ، بی اختیار احساس دوستی شدید بین شما ایجاد میشه ! کم کم همه ایرانی ها می رسند ، جلوی گیت می بینی یک ائتلاف بسیار محکم ایرانی بوجود اومده ، توی چشمای همه دو حس متفاوت رو در کنار هم میبینی ، خوشحالی و ترس ! تقریبا اینجا زیباترین جای غربته ، همه با هم دوستند ، البته اگر از بیست دقیقه ایرانی بازی مردم صرفنظر کنی ! یک اتفاق خیلی جالب می افته که فقط مخصوص پرواز هایی با مقصد ایرانه ! پشت گیت خروجی قیامته ، هرکسی سعی می کنه زودتر خودش رو به هواپیما برسونه که یک جا برای ساک دستیش پیدا کنه ، ماشالا هرکی حداقل دو تا ساک دستی داره ، سه چهار تا هم کیسه ! سر جمع میشه 10-20 کیلو بار اینقدرم ازدحام جمعیت هست که مامورها اصلا نمی تونند بازدید کنند ! لحظه سوار هواپیما شدن بسته به پرواز ایرلاین شما متفاوته ( از اونجایی که من تجربه ایران ایر رو ندارم از این لحظه صرف نظر می کنم ) همیشه یک ایرانی ضد حال تو جمع وجود داره ، که چپ چپ می پادت و جرات نمی کنی نه حرف سیاسی بزنی نه بخندی نه دست از پا خطا کنی ، ولی تو به همه اینها بی توجهی دلیلش هم همون حس خوشحالیته ، هرچی به تهران نزدیک تر می شی حس ترست جایگزین خوشحالیت می شه ! نکته خیلی جالب اینه که وارد هواپیما که میشی یواش یواش معنی غیرت و حجاب رو می فهمی و هرچی به تهران نزدیک تر میشی بیشتر ! این چندباری که من اومدم همیشه به یک نحوی از مرحوم بنان یاد شده و یا آهنگ الهه ناز رو یکی پخش کرده یا اینکه دو سه نفر بعد از اینکه خوب مست کردند خوندند ، یکی دو بار هم یک ایرانی که اسمش سعیده ( بر حسب اتفاق هم مسیر بودیم ، تقریبا باهاش دوست شدم و دنبال اینم که همیشه باهاش چک کنم که اگر میاد ایران با هم بیایم) با ساز دهنی می زنه !

نمی فهمی چطور می گذره ، زود و خوب تا اینکه پروازت می شینه :

 

وقتی میبینی که یکدفعه روسری ها جلو میاد ، از همه چی بدت میاد ، از این دروغ و دورویی !  وقتی مامور یک نگاه به پاسپورتت می کنه یک نگاه به خودت الکی یک ذره باهاش ور می ره و چکس می کنه و یک لبخند تصنعی می زنه و می گه خوش اومدین ، بفرمایید ، بغض گلوت رو می گیره ! یک چندتا حاج آقا هستند که ازت می پرسند چی داری ، جوابشون رو می دی ، می گند براچی رفته بودی جواب می دی ، با مهربونی می گه خوش اومدی :م کم داره گریت می گیره ! اونموقع است که به اون دو حس یک حس پشیمانی کم کم اضافه می شه ، دو سه روز اول بیشتر حس خوشحالی برات جدی هست ، دیگه حس ترس وجود نداره کم کم حس پشیمانی جدی ترین حست می شه !

از اینجا همه دردسرات شروع می شه ، احساس می کنی نه مال اینجایی و نه مال اونجا !

 

چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن

انگاری اینو رو ژیشونیمون نوشتند

که سفر تقدیر ماست واسه همیشه

ما همینیم جنگل بدون ریشه !

 

+ نوشته شده در Sat 13 Sep 2008ساعت 10:39 AM توسط نیما |